گل خونه

از همان اول دوستش داشتم ، از همان نگاه اول ، حتی باغچه نقلی اش که نمی دانستم این شاخه های برافراشته اش قرار است روزی به بار بنشیند یا نه ، با این حال دوستش داشتم ، برای عصرهای دلتنگی مثل امروز ،  برای وقتهای تنهایی ، برای اون یک ماگ چای  و کتاب نیمه خوانده ،  برای لحظه هایی که با خودم هم قهرم ، برای به دست باد سپردن خیالهای دور ، برای گنجشکهای کوچکش که دیگر زبان هم را می فهمیم، حیاط کوچک خانه جدید را می گویم...

روز اول یکی از درختها را کشف کردم ،می گویم کشف چون هیچ استعدادی در شناخت درختها نداشته ام ، درخت آلبالو بود ، با آلبالوهای سبز و نرسیده ...حالا چند روزی است که آلبالوهای قرمزش با شیطنت از لابه لای برگها سرک می کشند و عصرها منتظر آب بازی با منند، بازی قطره ها و برگها ،  عشق بازی آب و خاک.

 بوی نم خاک که حسابی مستم کرد می روم و روی پله ها می نشینم و از دور نگاهشان می کنم ، یاد دلخوشی های دختر بچه ای می افتم که آلبالوها و گیلاسها را گوشواره می کرد ، گوشواره ای از دو گیلاس سرخ همزاد روی گیس های بافته ،با پیراهنی نارنجی. چه شادی کودکانه ای ، چقدر ساده ...

حالا موهایم بافته نیست ، آزاد و رها در باد می رقصد و پیراهن نارنجی ام رنگ شادی های کودکی نیست ، نگاهم به همین آلبالوهای قرمز گره خورده که روزی گوشواره های یک دختر بچه بود و صدای بازی من و پونه پشت درختها ...

 و این باد، که بوی تو را دارد...

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme