گل خونه

این هم از بهار و آخرین نفسهای عاشقانه اش ،این هم از من ، این هم از تو... این هم از فاصله ها . می دونی مثل یه خواب می مونه ، یه خواب شیرین که نمی خوای باور کنی که خواب بوده ، نمی خوای هیچوقت بیدار بشی و ببینی هنوز اول راهی و اول خط . که تو موندی و این صفحه سفیدی که سکوتت هیچ وقت پرش نمی کنه ، نه این صفحه و نه فاصله رو .نمیشه از تو گفت و به سکوت نرسید ، نمیشه از اون بغض لعنتی که میاد و بین تک تک هجاهای سکوت میشینه گذشت و به تو نرسید ، نمیشه از نگاه گفت و به فصل بارونیه چشمهای تو نرسید، حالا که دیگه این بهار هم با همه دوست داشتنی هاش رنگ و بوی تو رو داره ، حالا که دیگه نه میشه این بغض لعنتی رو قورت داد و نه میشه زارش زد ، حالا که هر قاصدکی می تونه اسمی از تو باشه ، بذار بگم که این واژه ها چقدر حقیر و کوچیک میشند وقتی نمی تونند این همه احساس رو به دوش بکشند ، بذار بگم که سکوتم از نگفته ها نیست که تو خواندن بلدی ، که تو واژه ها را نخوانده می فهمی ، که تو بازی نگاه را از بری.

مانده ام بین گرمای دستی که حس نشد ، بوسه ای که در هوا موند و عطری که باد برد...تا شاید روزی ، جایی ، وقتی دیگه ناتمام ها رو تمام کنیم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme