گل خونه

مامان و بابا از مسافرت برگشتن و طفلکی ها تازه تازه دارند از اتفاقاتی که این مدت تو ایران افتاده خبردار میشند، البته بیشتر مامان هنوز از دیدن فیلمها و عکسها شدیدا عکس العمل نشون میده ولی بابا ظاهرا از سی ان ان و بی بی سی توی طول سفر خبرها رو کم و بیش دنبال می کرده و خیلی شوکه نمیشه با دیدن این صحنه ها ولی حس می کنم که تمام انرژی که توی طول سفرشون گرفته بودند طی چند ساعت همه به باد فنا رفته...

بچه خواهرم از ذوق دیدن مامان اینا برای اولبن بار توی عمر دو ساله اش کله ملق رو تجربه می کنه و اینقدر از این کار خوشش اومده که هی تکرار می کنه و اینقدر هیجان زده میشه که حالیش نیست وقتی سرشو میزاره روی سنگ ، نه روی فرش  و کله ملق میزنه خب مسلما دردش میاد و با مخ میاد روی زمین :))

دارم لپ تاپ بابا رو دور از چشم وروجکمون روشن می کنم که عکسهای سفرشونو ببینم که توی کسری از ثانیه می بینم پشت سرم نشسته و داره میخنده و هجوم میاره سمت لپ تاپ...توی عکسا یه خانوم خوشگل می بینم که کنار بابا نشسته و حالت خیلی صمیمی دارند ، به بابا میگم می بینم که یه مامان خارجی هم پیدا کردیم :) ، میگه این خانوم و همسرش اسرائیلی بودند و وقتی فهمیدند ما ایرانی هستیم خیلی باهامون صمیمی شدن و کلی تحویلمون گرفتند و اینقدر از ایرانی ها تعریف کردند که شرمنده شدیم !!  یه چیز با مزه دیگه اینکه می گفت ما توی اسرائیل به ا.ن میگیم موش...گفتم بیچاره موش...حیف موش، بهشون می گفتید ولی ما بهش یه چیز بهتر می گیم :) میگم راستی نگفتند مردم ایران چرا و چطور اینقدر شبیه مردم فلسطین شدند؟!

نوشته شده در یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme