گل خونه

دستهای بزرگ و مهربونت رو دوست دارم که هیچوقت نتونستم مثل آدمی زاد انگشتامو لای انگشتات قفل کنم و دردم نیاد،که هیچوقت نشد با دستات بازومو از روی عشق زیادت فشار بدی و جاش روی بازوم نمونه تا ساعتها و مامان غر بزنه بهت که عزیزم نکن خب بچه ام دردش میاد . دستهایی که نوازشش بدجوری دلچسبه و به دل میشینه. همه هوش و حواست به گفته های مردی است که دوستش داری و با بغضی در گلو حرف می زنه ، دستت رو گذاشتی روی دسته مبل کنارم و منو نمی بینی که نگاهت می کنم ، دستمو میذارم روی دستت و سرمو می چسبونم به بازوت ، میگی بذار بابا جون اینو گوش کنم بعد . می دونی این کرم ریختن من ادامه داره که اینو میگی وگرنه که مهربونتر از اینی که حرفهای اونو به نوازشها و بوسه های من ترجیح بدی...

آغوش گرم و امنت رو دوست دارم و عادتی که هر وقت بغلت می کنم سرت رو میذاری روی شونه ام . طبق قانون نانوشته ات بعد از شام و جمع کردن میز وایستادی پای ظرف شویی که ظرفها رو بشوری ، میگم بابا میذارمشون توی ماشین برو کنار تورو خدا ، میگی چهار تا دونه بشقابو که نمی ذارند توی ماشین ظرفشویی ، از پشت بغلت می کنم که بری کنار و خودمو جایگزین کنم ، اینقدر قلقلکی هستی که به محض گره خوردن دستهام دور تنت میپری اونور تر :) و من پیروز از میدون میام بیرون و میگی پدر سوخته قلقلکم نده ، می دونی همین قلقلکی بودنت رو هم دوست دارم و از ته دل قهقهه زدنت.

اون تاب خوردن روی صندلی و کتاب خوندنتو دوست دارم ، شاید باور نکنی حتی اون عینک دسته فلزی که نوک بینی می گذاری برای من دوست داشتنیه ، صندلی ای که همیشه روش میشینی و میگذاری وسط خوندنت نوه فسقلی ات از صندلی بگیره و بیاد بالا توی بغلت خودشو جا بده که باهات تاب بخوره و تو کتاب و عینک و همه رو فراموش کنی .حتی کتابهای کتابخانه ات رو دوست دارم که قبل از اینکه خوندن و نوشتن یاد بگیرم به تقلید از تو برشون می داشتم و کنارت میشستم و ساعتها به نوشته ها زل می زدم که مثل صف مورچه ها ردیف شده بودند ، هیچی ازشون نمی فهمیدم ولی برام مهم این بود که تو اونها رو می خونی و دوستشون داری و تو زیرچشمی نگاهم می کردی و می خندیدی ، هنوز هم دوستشون دارم ، هنوز.

موهای سفید و جو گندمی ات را دوست دارم که هر بار دستی بهشون می کشم و انگشتامو فرو می کنم لای موهات و میگم اینها موی گربه است که اینقدر نرمه یا پنبه ، نگاه مهربونت رنگ شرمندگی میگیره از تعریف من و می خندی ، موهای فلفل نمکی ات رو دوست دارم که خیلی زود هم سفید شد و همونی شد که دوست داشتم ، آخه می دونی همیشه از مردهایی که موهاشون جو گندمیه خوشم میومد و یه نظرم خیلی خوش تیپ تر می اومدند . دیروز  انگار بعد از مدتها با دقت موهامو نگاه می کردی ، با یه غم خاصی پرسیدی چرا موهات چندتاش سفید شده؟! و من خندیدم و گفتم می خواد از باباش کم نیاره...نوه ات هم عاشق موهاته که وقتی پیشش می خوابی دوست داره با دستهای کوچیک و توپولش باهاشون بازی کنه ، آخه میدونی موهات بوی عشق میده ، بوی سخاوت پدرانه.

صدای گرم و دلنشینت رو دوست دارم ، صدای مخملی و مهربونت که همیشه حس حسادت مامانو برانگیخته می کرد ، صدایی که بیشتر به صدای جوونهای بیست و چند ساله می خوره تا مردی پنجاه و چند ساله ، که همیشه دوستهای ما که تلفنی باهات حرف می زدند فکر می کردند برادری داریم و بهشون دروغ میگم که برادر نداریم :) تن صدای خاصت رو دوست دارم که نه فقط برای من که برای هر کسی که شنیده خاص بوده ، که روزی که رفتیم برای تست صدا پیش استاد آوازم ازت خواست که تو هم بیای پیشش برای تعلیم آواز و تو فقط خندیدی و گفتی از ما گذشته استاد.

توپ و تشر هر از گاهت رو هم دوست دارم ، که هیچ وقت هیچ کدوممون ازت به دل نگرفتیم که هیچ ، با جون و دل گوش دادیم ، هر چند همون لحظه قطعا ناراحت می شدیم ، ولی اون دلسوزی عمیق و منطقی پدرانه ات جایی برای دلگیری نمی گذاشت، که خوب که فکر می کردیم و کلاه خودمون رو قاضی می کردیم به حرفات ایمان می آوردیم که یک دنیا ارزش داشت.

 دیروز بعد از مدتها که نشستم پشت پیانو که حالا انگار سالهاست که با من قهر کرده و قرار هم نیست آشتی کنه و با دستهای لرزانم شروع کردم به زدن و البته فالش زدن، آهنگی که تو خیلی دوستش داری . وسط قطعه ول کردم و دیگه دستم یه زدن نرفت، دعوام کردی که چرا دیگه سراغ این بیچاره نمیای و تمرین نمی کنی ، به خاطر ما که نه حداقل به خاطر خودت بزن و من بغضمو قورت دادم و بهانه آوردم که کوک پیانو خالی شده و حس و حال اینکه یکی رو بیارم و کوکش کنه ندارم . فقط نگام کردی ، از اون نگاههای معنی دار و سرزنش کننده و با بغض گفتی اونی که کوکش خالی شده و فالش می زنه خود تویی وگرنه که کوک کردن این تخته پاره کاره دو ساعته...

 

دوستت دارم با تک تک سلولهای روح و جسمم ، به خاطر تک تک لحظه های بودن و پدرانه بودنت...باش که به قول شاملو " غنیمتی است ترا داشتن " و من چقدر خوشبختم که تو را دارم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme