گل خونه

برگ خشک چناری روی آب می رقصه و پیش میره ، آرامشش رو به هم می زنم و سرمو می کنم زیر آب و کمی بعدتر نوک انگشتای پام هم از سطح آب خداحافظی می کنه و همون پایین می مونم...خنکی آب رو تا زیر پوستم احساس می کنم و حبابهای ریزی که بالا می روند ، پایین تر سردتر و تاریکتر ، همه چیز رنگ دیگه ای میگیره ، صدای پرنده ها دور میشه و جاشو به یه سکوت و خلسه خوب میده ، طرح معوج اندام رعنا رو از این پایین می بینم که توی آفتاب و کنار استخر خوابیده و خورشید این پایین، فقط درخشش نورهای طلایی و انعکاسی روی آبه و نه هیچ چیز دیگه و فکر می کنم خورشید اینجا شاید مهربانتر است . بازم میرم پایین تر ...گوشهام احساس سنگینی می کنند و روحم حس سبکی و بودن درخلا بی زمان. این پایین میشه به همه چیز فکر کرد و به هیچ چیز فکر نکرد، میشه رفت و برگشت ، میشه رفت و هرگز برنگشت ، میشه گریه کرد و خندید ، میشه فریاد زد و سکوت کرد، میشه از عشق لرزید... دقیقه ای بعد سایه ای که با نگرانی توی آب سرک می کشه و صدام میزنه و دنبالم می گرده یاد آوری می کنه که یکی اون بالا منتظره . بالاخره رضایت میدم که از این سطح سرد رخوتناک بیام بیرون " چقدر اون پایین می مونی ، ترسیدم دیوونه ...نفست نگرفت این همه وقت؟!! "... و چقدر عجیبه عکس العمل بدن به تصمیم روح و این نفس عمیق از سر بی نفسی . یاد تکیه کلام دوستم می افتم که هر وقت دیوونه بازی خطرناکی در می آوردیم با اون لهجه بامزه ارمنی اش می گفت " عشق داری بمیری ؟!‌"

 دوباره صدای پرنده ها رو به وضوح می شنوم و خورشید درست بالای سرم ایستاده و با شدت تمام گرماشو روی تنم پخش می کنه ، از باغ همسایه صدای دلنشینی توی فضا پخش میشه و به ما میرسه ، صدای آوازه خوان مردم پاک که  همیشه دوستش دارم. چشمهامو می بندم و نسیم ملایمی از روی گونه ام رد میشه و برگ دیگه ای رو مهمون آب می کنه ...و من تازه می فهمم چقدر این بیرون می تونه متفاوت باشه و چقدر اون پایین موندن و هرگز بیرون نیومدن آسون!

نوشته شده در شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme