گل خونه

آقای شکارچی اصرار عجیبی به رفتن داره و اصرار بیشتری به همراه کردن نفرات با خودش ، آقای شکارچی احتمالا درصد سنگدلی خونش زده بالا که چشمهاش اینجوری برق میزنه وقتی از کبک و تیهو و قمری و باقرقره ای که منتظرشند حرف میزنه . آقای شکارچی غرور خاصی داره وقتی از تعداد بالای شکارش حرف میزنه ، غروری که حالمو به هم میزنه.

بابا تردید داره توی رفتن و نرفتن ، از بالای کتابم دزدانه نگاهش می کنم ، ته چشمهاش یهو برق می زنه ، از همون برق شیطنتی که برام خیلی آشناست، مامان منتظر عکس العملشه به این همراهی، می دونه که آدم این کار هیچ وقت نبوده ونیست و دلیل فکر کردنش شاید یه جور احترامه به میزبانی. با همون لبخند خاص و کمی شیطنت از آقای شکارچی می پرسه :‌" اگه یکی عطسه کنه موقع شکار چی ؟!‌" آقای شکارچی با بی قیدی می خنده ، که یعنی من کار کشته تر از این حرفام و اصلا خیالی نیست. مامان با نگرانی میپرسه "می خوای همراش بری؟!!" بابا چشمک میزنه و جوری که نشنوه آروم میگه " براش نقشه دارم " آقای شکارچی میگه " جای دوری نمیریم ، یه دشتی هست همین پشت زود بر می گردیم ، الان هم فصل شکار نیست ، اگه یه موقع مامورها اومدن شما سوار ماشین بشید برگردید"

ساعتی بعد همه بر می گردند ، آقای شکارچی به شکل عنق منکسره ، اخمهاش تو همه و از اون غرور همیشگی خبری نیست. بابا لبخندی از سر رضایت داره. آقای شکارچی میگه " خیلی عجیبه سابقه نداشته نتونم شکار بزنم" و دلیلشو نسبت میده به وزش باد شدید...ته باغ از بابا می پرسم چیکار کردی باهاشون شیطون؟ میگه " هیچی فقط همشونو موقع تیر اندازی به یه بهانه ای با سروصدا پر دادم :))

 

نوشته شده در شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme