گل خونه

وقتی از در اومد تو و با اون قد بلند و قیافه جدی ولی فوق العاده جذابش رفت توی اتاق رادیولوژی اصلا فکر نمی کردم که این همون دکتر رادیولوژی باشه که قراره ازم عکس بگیره ، سی و شش - هفت سالش بیشتر نبود. وارد اتاق رادیولوژی که شدم دیدم که بله! خودش زحمت عکاسی رو قراره بکشه. سنمو پرسید و اینکه شغلم چیه و زیاد پشت کامپیوتر میشینم یا نه و یه جایی یادداشت کرد و گفت برو لباساتو در بیار و آماده شو!! منم که تا حالا از کمرم عکس نگرفته بودم مثل این برق گرفته ها زل زدم بهش و گفتم شلوارم هم؟ با جدیت تمام گفت بله همه رو !!  با وحشت تمام و بهت زدگی رفتم پشت پرده رختکن و دیدم فرشته نجات اونجا آویزونه ولی همین که برش داشتم از چوب لباسی فهمیدم که خیلی هم نباید خوشحال بشم چون مثل بقیه روپوش های سفیدی که تا حالا دیده بودم نبود، یعنی از بالا تا پایین به جای دکمه فقط سه تا بندینک می خورد که خوب اونا رو  هم نمی ذاشتن سنگینتر بودن چون هیچ فرقی توی اصل قضیه نمی کرد. تنها مزیتش این بود که گشاد بود بهم ...

مثل بچه ای که شب کابوس دیده و  با لباس خوابی که توش خودشو خراب کرده از اتاق رختکن اومدم بیرون و برای بستن درزهای خیلی بازه اون روپوش  کذایی با دستام اونو محکم چسبیدم . آقای دکتر خوش تیپ یه نگاهی به من انداخت و فکر کنم به زور جلوی خنده اش رو گرفت و ازم پرسید که اولین باره که از کمرم عکس می گیرم؟ فکر کنم ترس و خجالت رو کاملا توی چشمام می دید... گفت: بیا اینجا جلوی دستگاه وایسا . منم خوشحال که ایستاده همه عکسها رو می گیره همون جوری که روپوشو سفت چسبیده بودم وایستادم. یک کمی جای سرم رو درست کرد و شونه هام رو چسبوند به دستگاه و به چشمهام نگاه کرد و گفت تکون نخور و خودش دوید و رفت توی یه اتاق دیگه... حالا من موندم و دستگاه که یهو انگار چیزی شبیه به فلاش دوربین زد و آقای دکتر اومد بیرون...

یک نفس راحت کشیدم و  تو دلم گفتم آخیش تموم شد، که دکتر گفت این عکس گردنت بود، حالا برو روی اون دستگاه دراز بکش . دقیقا با همین لحن حالا نمی دونم منو مثل بچه های دو ساله فرض کرده بود که اینجوری حرف می زد یا با همه مریضهاش اینجوری بود... مثل افلیج ها از دستگاه رفتم بالا که روپوش لعنتی باز نشه و  با هزار بدبختی دراز کشیدم .دوباره اومد بالای سرم و دستشو گذاشت روی شونه ام و یکهو برگشت گفت : س.وتین تنته؟!! منم که دیگه از ترس قالب تهی کرده بودم با صدایی که دیگه در نمی اومد آب دهنم رو قورت دادم و گفتم : بله. گفت  پاشو برو درش بیار من که گفتم همه رو در بیار !! دوباره رفتم توی رختکن و به زمین و زمان فحش دادم و اومدم بیرون . اینبار دیگه واقعا نمی دونستم چه جوری باید روی دستگاه دراز بکشم که حیثیتم بیشتر از این به باد نره، خوشبختانه دکتر رفت توی همون اتاقی که موقع عکس گرفتن رفته بود و من دراز کشیدم و روپوش رو پیچیدم دور خودم...

خلاصه همه جوره چلونده شدم توسط دکتر گرامی تا 4 تا دونه عکس از این کمر بدبخت انداخت و شروع کرد به معاینه و خلاصه هر چی که باید و نباید رو دید و لمس کرد و هر چی آبرو داشتم ریخت... منم که از دوازده ساعت قبل به خاطر عکس هیچی نخورده بودم و یک شیشه روغن کرچک نوش جان کرده بودم و تا صبح توی دستشویی به سر می بردم مثل مرده ای که می خوان کالبد شکافیش کنن از این پهلو به اون پهلو می شدم توسط دکتر جان خوش قیافه مون و هر لحظه حالم بدتر می شد و خدا خدا می کردم که اونجا بالا نیارم. حالا این دکتر ما هم ول کن معاینه نبود هی یکی از مهره ها رو فشار می داد و یه سوال می پرسید و دوباره یکی دیگه ...آخر سر گفت فکر میکنم کمر دردت عصبی باشه ، باید با دکترت صحبت کنم .

خونه که رسیدم حالت تهوع دیگه نداشتم و به جاش حالتهای دیگه داشتم . بهش میگم دکتره خیلی خوش تیپ بودهاااا ...میگه خب ، میگم  مجبور شدم همه لباسامو در بیارم تا عکس بگیره . میگه خب آره دیگه باید در بیاری . دیدم نه انگاری اصلا رگ غیرتی موجود نمی باشد ، تعجب منو که می بینه خیلی ریکس می گه مگه نمی دونستی که برای عکس باید لباساتو در بیاری؟!! گفتم نه مگه تو می دونستی و به من نگفتی؟!! می خنده و می گه نکنه فکر کردی می خوان ازت عکس یادگاری بگیرن ؟!!

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme