گل خونه

پشت پنجره آشپزخونه ایستاده بودم و بچه گربه ای رو نگاه می کردم که توی باغچه جلوی خونه با خودش بازی می کرد، تصویر قشنگی از یه حس قدیمی له شده توی ذهنم اومد و رفت، کمتر از یک دقیقه .بچه گربه سرش رو بالا گرفت و با چشمهای سبزش زل زد به من، مطمئن بودم منو نمی بینه چون شیشه رفلکس بود ولی با این حال همون جا بی حرکت مونده بود و نگاهم می کرد. انگار کسی صدام کرد ،ولی من که تنها بودم! صدا خیلی نزدیک و آشنا بود. انگار کنار گوشم اسمم رو زمزمه کرده بود. کمتر از یک دقیقه ، ماگ سفید چای از دستم افتاد و شکست ، همون ماگ سفیدم که خیلی هم دوستش داشتم. اصلا نفهمیدم چرا؟!

نوشته شده در دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme