گل خونه

خيلی دلم می خواست از شادی بنويسم......ولی نشد....انقدر دلم گرفته که ديگه جايی برای شادی نمذاره... اين خيلی بده که ادم وبلاگش رو با غم شروع کنه  مگه نه؟

نمی خوام غمنامه بنويسم ولی اين شعرم مدام داره توی ذهنم می گرده

 

تو در خيال يک رود

من با رويای يک مرداب

زندگی می گذرد

تو با رود ميروی   

من در مرداب ميمانم

لحظه ها می گذرند

تو با جريان اب رفتی

من در سکون اب تنها ماندم

و هزاران سوال بی جواب

که چرا تو ماهی دريا شدی

من نيلوفر مرداب !

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۳ آذر ۱۳۸٢ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme