گل خونه

با خودم فکر می کنم این چی می تونه باشه که این جوری مشغولش کرده که صداش هم در نمی یاد. آخرین باری که چیزی اینقدر براش جالب بوده یه بسته پاستِل رنگی بود که براش گرفته بودم که بعد از نقاشی کردنش مثل من که به رنگ نارنجی واکنش غیر عادی نشون میدم ، پاستل نارنجی رو برداشته بود و گازش زده بود و من یاد بچگی خودم افتاده بودم که لیوان محتوی آبِ آبرنگِ نارنجی رو تا لبم هم آورده بودم و به خاطر اون ذات محتاط بودنم نخورده بودمش ، که خب توی فسقلی این فاکتور محتاط بودن رو هم به کُل بی خیالشی.( شاید بعدا بیشتر از شباهتهای خودم و فسقلی نوشتم) توی دستشو که دیدم خیلی جلوی خودمو گرفتم که جیغ نکشم، خرس کوچولوی پلاستیکی دورانِ بچگی من توی دستش بود. این خرس پلاستیکی که میگم برای من یه شئ یا اسباب بازی معمولی نبود ، یه چیزی بود در حد معبود ، معشوق ، محبوب و همه چی. باهاش حرف میزدم ، باهاش می خوابیدم ، باهاش زندگی می کردم. اسمشو تحت تاثیر کارتونی که اون موقع ها نشون میداد گذاشته بودم میشکا...حالا میشکا توی دستهای فسقلی بود و داشت عاشقانه باهاش بازی میکرد، این میدونید یعنی چی؟ یعنی یه چیز تقریبا محال و باور نکردنی! چون این فسقلی ما به هیچ اسباب بازی توجه خاصی نشون نمیده، مخصوصا اگه اون اسباب بازی یه عروسک باشه! به مامان میگم اینو از کجا پیداش کردی؟! میگه خبر نداری من تمام اسباب بازی های بچگی تونو نگه داشتم، البته چون تو مثل اون دو تا اسباب بازی هاتو خراب و داغون نکردی بیشترش مال توئه! وقتی به اصرار من کارتون شونو از توی انباری آورد نشستم و یه دل سیر باهاشون گریه کردم...این اتفاق برای منی که جزئیات کوچکترین چیزهای زندگیمو به خاطر میارم و خیل عظیمی از این به قول بقیه آت آشغالهای مالِ عهد تیر کمون شاهِ وزوزک رو هم جمع می کنم چون یه روزی و یه جایی ازشون خاطره داشتم و دلبستگی و وابستگی بهشون دارم، در حد یه معجزه بود . فهمیدم که این اخلاق به قول گلی مزخرفم که هر چیزی رو نگه میدارم به مامانم رفته تا حدودی...مامانم میگه پاشو خودتو جمع کن، بچه شدی مگه !! به هر کدومشون که نگاه می کردم دقیقا فِلش بَک می زدم به یه روز و یه جا و یه حس خاص همون دوران بچگی. دقیقا مثل یه فیلم توی ذهنم صحنه ها رو می دیدم،بازی هامو ، حرف زدنمو باهاشون، رویاها و آرزوهامو ، خب چطور می تونستم با این وسعت هجوم احساسات غیر از اشک ریختن مقابله کنم...

و فقط خدا میدونه که چقدر دلم برای خودم ، اون خودِ واقعی ام تنگ شد. کاش می دونستم کجای زندگی گم شدم که دیگه اثری هم از من نیست!

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme