گل خونه

پسرک اومده بود توی اتاق و چشم می گردوند تا صورت آشنا ببینه، از بین اون همه زن و مردِ سیاهپوش ، از بین اون همه سرهای افتاده و نگاههای خیره به پایین و چشمهای اشک آلود من رو شناخت، اون هم چه شناختنی. یکی از دوقلوهای فامیل بود که ماهها از آخرین باری که دیده بودمشون می گذشت، به چشم هم زدنی با شتاب پرید بغل من و بعدتر خنده های دلبرانه و بوسه و صداهای بامزه ای که یعنی دارم با تو حرف می زنم ها حواست به من باشه لطفا" . به چشم هم زدنی فضا و روحیه ی غمناکِ جمع و البته خودم، به کل تغییر کرد . به تک تک آدمها که نگاهم می افتاد ناخودآگاه لبخندی گوشه لبشان نشسته بود، فارغ از نوحه خوانی که ضجه میزد و بوی مرگی که این اطراف پرسه میزد...

اگه حضور و وجود این فرشته های بی بالِ خدا توی زندگی سرد و بی رحمِ ما آدم بزرگها معجزه نیست پس چی می تونه باشه؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme