گل خونه

توی جمعی از دختر و پسرهای صد سال پیش بودم ، یعنی تصور کن کوچکترین و کم سن و سالترینشون ٨٠ ساله بود .اونوقت من یه اخلاق مزخرفی دارم که نسبت به هیچ موجودی نمی تونم بی تفاوت باشم مخصوصا اگه اون آدم جز دسته بچه های کوچیک یا پیرهای سالخورده باشه، همش فکر می کنم به هیچ عنوان حق بی محلی یا حتی کم محلی بهشون ندارم که هیچ بلکه باید خودمو شرحه شرحه کنم براشون تا خدایی نکرده دلشون نشکنه یا نگیره. هی توجه ، هی احترام، هی محبت ، هی گوش دادن به حرفها و درددلهاشون که بعضی هاشون هم انگار سالهاست هیچکس به حرفاشون گوش نداده بود و تازه سر دلشون باز شده بود و گوش مجانی گیر آورده بودند و یه نفس حرف می زدند. یه چیزی هم فهمیدم که چقدر پیرمرد پسندم و خبر نداشتم ، هی به هر بهانه ای یکیشون گیرم میاورد و می گفت بیا پیشِ من بشین ، یکیشون که رسما عاشق شده بود و هر جا می رفتم با نگاه عاشقانه دنبالم می کرد و هی می گفت عزیزم بیا یه دست ورق بازی کنیم ، فکر کنم یاد عشقهای جوونی شون می افتادند ، خدا رو شکر کردیم که نمردیم و یکی هم عاشق ما شد...

اونوقت اون اتفاقی که نباید بیفته افتاد ، نهایت عشق و محبتشونو جمع کردند و موقع خداحافظی ابراز کردند، حتما دیدید که قدیمی ها چه جوری روبوسی می کنند ، سرِ طرف رو می گیرند توی دستاشون و حسابی ماچ مالی اش می کنند ، مخصوصا پیرزنهای قدیمی توی این کار حرفه ایند . خلاصه جاتون خالی ، دلتون نخواد ، حسابی ماچ مالی که چه عرض کنم ، تف مالی شدم . از این همه ابراز عشق و علاقه یه سرما خوردگی خوشگل و مامانی موند رو دستم که تا خودِ صبح باهاش کشتی می گرفتم .

 صدام شده عینه خروسِ سرما خورده ی غضنفرِ کشکول آبادی ، مامان صبح زنگ زده با تعجب میگه ببخشید خانوم فکر کنم اشتباه گرفتم ، میگم قطع نکن مامان خودمــــــــــــــــــــــم.

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme