گل خونه

یه روزایی مثل امروز ، توی این خلسه خوبِ ناشی از هوای ابری و بوی پاییز و منگی سرماخوردگی ، توی این تبی که هنوز به هذیان نرسیده ولی داغ داغی مثل لمسِ دستهای مهربونش ، توی این حس و حالِ عجیبی که داری ونمی دونی دقیقا" چیه ، دوست داشتی بود تا ردیف چنارهای ولیعصر شاهد دست در دست بودن و قدم زدن و زمزمه های عاشقانه بود. دلت می خواست بود تا همه چراغ قرمز های دنیا همیشه قرمز می موند و می موندی ، که هنوز حرفی از بودن و موندن بود . هوای ابری دلت بهانه ای نداشت برای باریدن ، آسمون مشتاقِ باریدن بود. دلت می خواست بود حتی اگه خاطره های مشترک کمرنگ بود ، فقط دلت می خواست بود...

یه روزایی مثل امروز ، توی این هوای ابری دلچسب ، دلت می خواد بشینی روبه روی پنجره ی رو به پاییز و هی برای خودت رویا ببافی ،هی بشکافی و دوباره از نو ببافی.

می دونم که دوباره می آیی و دیوانه تر و شیدا ترم می کنی ، می دونم که با هر قطره بارونت می بارم و با هر برگ زرد و نارنجی ات می رقصم ، می دونم که این حالِ خراب رو خرابتر می کنی ، ولی بیا که این بار بیشتر از همیشه تو را من چشم در راهم ...

پاییز رفیقِ خوبم ، نارنجیِ محبوبم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme