گل خونه

لیلی قصه اش را دوباره خواند.برای هزارمین بار و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مُرد.لیلی گریست و گفت کاش این گونه نبود.

خدا گفت: هیچکس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد. لیلی ، قصه ات را عوض کن. لیلی اما ترسید، لیلی به مردن عادت داشت.تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود. خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد. دنیا لیلی زنده می خواهد. لیلی آه نیست ، اشک نیست ، لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست. لیلی زنده است .لیلی ، زندگی کن. اگر لیلی بمیرد ، پس چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟ چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟ چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟ لیلی ، قصه ات را دوباره بنویس.

لیلی به قصه اش برگشت .این بار اما نه به قصد مُردن که به قصد زندگی کردن و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پُر بود از لیلی های ساده ی گمنام.

 

" عرفان نظر آهاری "

نوشته شده در جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme