گل خونه

اکثر اوقات شماره های دوستامو هول هولکی توی گوشی سیو می کنم و یه عادت بدی که دارم یه اسم مختصر یا مخفف براش میذارم که بعدا اصلاحش کنم که معمولا اون بعدا هیچوقت اتفاق نمی افته . می خواستم شماره سحر از بچه های کلاس داستان نویسی رو بگیرم ،دیدم ۶ تا فقط اسم سحر به تنهایی با هیچ پیشوند و پسوندی که بشه بشناسم دارم ، اونی که احساس می کردم شماره اش ممکنه آشناتر باشه رو گرفتم ، حالا از اون طرف خط یک سحری گوشی رو برداشته و داره سلام و احوالپرسی گرمی میکنه که من هرچی به این مغز فندقی فشار میارم نمی شناسمش ولی اون ظاهرا منو خیلی خوب شناخته و خیلی هم هیجان زده است از اینکه بهش زنگ زدم. بالاخره مجبور شدم با شرمندگی اعلام کنم که نشناختمش و شماره شو رو با یه سحر دیگه اشتباه گرفتم. خیلی بامزه بود وقتی خودشو معرفی کرد ، یکهو شوت شدم به پنج سال پیش ، یکی از شاگردهام توی هنرستان بود اون زمانی که درس می دادم ، یکی از با استعدادترین و بهترین بچه های گرافیک بود، یه شخصیت خاصی داشت که خیلی دوست داشتم و کلا دختر دوست داشتنی بود.

میگم سحر چیکار میکنی؟ دانشجویی دیگه؟ میگه نه ، قبول نشدم! ازدواج کردم!! واقعا انگار یه سطل آب یخ ریختن روی سرم ، میگم دختر خوب فکر کردی حالا که قبول نشدی باید ازدواج کنی؟! خب دوباره می خوندی . میگه آخه دوستش داشتم و دیگه می خواستیم که ازدواج کنیم. میگم پس اون همه من سرِ کلاس براتون فک می زدم که زود ازدواج نکنید همه باد هوا بود ، واقعا چقدر حرفهام روی تو یکی اثر داشت ! از خودم نا امید شدم. میگه نه به خدا تنها معلمی که باهاش راحت بودیم شما بودی ولی دیگه وقتی دانشگاه قبول نشدم دپرس شدم و قید درس رو زدم . میگم حالا هم دیر نشده ، دوباره بخون ، من مطمئنم که با استعدادی که تو داری حتما قبول میشی ، میگه آخه شوهرم دیگه نمیذاره درس بخونم...

کلی با هم بحث کردیم سر اینکه باید هر جوریه همسرشو راضی کنه که به ادامه تحصیلش رضایت بده و چند تا راه رو با هم بررسی کردیم . ولی در نهایت بعد از اینکه خداحافظی کردیم دیدم این سحر اون دختر با اراده و مصممی که افتخار من و مدرسه بود نیست ، خیلی عوض شده بود. اینقدر عصبی شده بودم که حتی یادم رفت بهش ازدواجشو تبریک بگم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme