گل خونه

وقتی رسیدیم خونه هر دو خسته بودیم ، هر کدوم ولو شدیم یه طرفی، قرار بود موهای رعنا رو براش رنگ کنم ، بعد یادم افتاد که سه روزی هست باغچه رو آب ندادم ، بوته های رز تشنه یک قطره آب بودند، درخت آلبالو هم که دیگه جواب سلامم رو نمیداد. رعنا داشت حرف میزد ، میگم میرم باغچه رو آب بدم بیا توی حیاط بقیه حرفتو بزن.بوی نم خاک که بلند شد می دونستم دقیقا چی توی ذهنش میگذره ، می دونستم که اون هم مثل من پرت شده به سالهای کودکی...میگم می خوای چای رو بیاریم توی حیاط بخوریم؟ بعد از آشتی کنون با باغچه ، بی خیال و بی خبر از همه جا با یه تاپ و شلوارک یه وجبی میایم که بشینیم بغل خواهرمون توی حیاط و یه دل سیر حرف بزنیم از دوران خوش کودکی که رعنا دو جفت چشم مشتاق و مزاحم توی قاب پنجره ی همسایه کشف می کنه و تازه یادمون می افته که ای بابا اینجا که از همه جا دید داره . پس بی خیال حیاط و نوستالوژی کودکی و بوی نم خاک، چای رو توی خونه و جلوی تی وی هورت می کشیم...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme