گل خونه

گوشواره و گردنبندم آبی و توپی بود ، از همونایی که ممکنه هر بچه کوچیکی رو وسوسه کنه که بهشون دست بزنه ، پسرک دو ساله دوستمون از پاهام گرفته بود و بالا می اومد ، می دونستم که هدفش دست زدن به گوشواره یا گردنبندمه. نشست توی بغلم و هی خنده معصومانه تحویلم داد و با توپهای گِرد گوشواره بازی کرد و هی زیر لب واسه خودش چیزهایی می گفت که یعنی دارم باهات حرف می زنم و دوستت دارم که میذاری بهشون دست بزنم . من مست بوی موهایش بودم و از حرکت و نگاه محبت آمیزش گوشهام دراز شده بود و مخملی:) دستش رو برد تا با آویز گِرد گردنبند هم بازی کنه و در یک حرکت ناگهانی یقه لباسم رو که نسبتا" باز بود جلو کشید و توی یقه رو نگاه کرد، لبخند شیطنت واری زد و از پاهام پایین رفت و فرار کرد! و من فقط مبهوت فرار کردنش رو تماشا کردم...

این طرف چهارراه ایستاده بودم و پیرمرد آن طرف ایستاده بود و از پشت عینک ته استکانی اش عمیق نگاهم می کرد، با سبز شدن چراغ عابر پیاده هر دو به طرف هم حرکت کردیم. به سختی و با عصا راه میرفت ، نود سال رو فکر می کنم به خوبی داشت ، مردد بودم که قدمهام رو تندتر کنم و بهش برسم و کمک کنم به این طرف بیاد یا نه. اصلا مردد بودم که با این حال نزارش به این طرف خیابون میرسه یا همون وسط غزل خداحافظی رو می خونه و تمام. وقتی به هم رسیدیم جمله ای گفت که معلوم بود تمام مدتی که عرض خیابون رو طی می کرده با اون نگاه عمیقش در حال تجسم فانتزی ارو.تیک با من بوده! و من فقط مبهوت رفتنش رو تماشا کردم...

حالا هی من بگم این جنس مذکر از لحظه ای که به دنیا میاد تا لحظه ای که میمیره بخش مربوط به لذت بصری از جنس مونث درش فعاله ، هی شما بگید نه!

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme