گل خونه

زمين آبی ) قسمت اول(

برف تندی می باريد.باد سرد می ناليد و برف را به صورت لالی می زد

لالی همان طور که با چوبدستی اش لابلای زباله ها را می گشت، خودش را از سينه کش تپهای از زباله بااب کشيده ، ايستاد.در برابرش،دشتی از زباله بود و پشت سرش،شهر دودآللود،تيره و خسته. چشمان بی رمق لالی به پلاستيک آبی رنگی خورد که از شکاف کيسه زبالهای بيرون زده بود.

جلو رفت،نشست.پلاستيک آبی رنگ را از کيسه بيرون کشيد.يک کتميون شکسته و بی چرخ بود.آن را توی گونی پر از شيشه و سيم و مسش انداخت.دوباره توی آشغالهای تو کيسه را گشت تا شتيد چيز به دردخوری را پيدا کند.چشمش به مداد شمعی کوچکی خورد.لبخند کم رنگ و دل گرفته ای روی لبش نشست.کسی به آن نگاه کرد.تکه کاغذی برداشت و روی آن،خطی کشيد.مداد شمعی کوچک،پشت سر خود،خطی لرزان به جا گذاشت.نيم خيز شد و نگاه کرد. اصغر آقا آن دورها داشت توی آشغالها را می گشت.

لالی مقوای سفيد و چروک خوردهای را از ميان کيسه بيرون کشيد.پشت و رويش را نگاه کرد.مقوا را که کال يک اسباب بازی بود،مقابلش گذاشت. به آن خيره شد و به فکر فرو رفت که چه نقاشی کند.

مثل هميشه که با زغال روی زمين يا ديوار نقاشی می کرد، يک آسمان تيره و تار کشيد با ابر، کبوتر، برف و خورشيد، خورشيد نقاشی اش، لبخند بر لب داشت،ولی لبخندش هم سياه بود.نمی شد باور کرد که لبخندش حقيقی است. نور خورشيد سياه هيچ چيز را روشن نمی کرد. انگار همه جا، شب شب بود.

لالی اتاقکی مثل اتاقکی که به هصغر آقا در آن زندگی می کرد کشيد؛ با دو پنجره که روی شيشه های بخار کرده آن، هميشه نقاشی می کشيد. بعد اصغر اقا را با ان صورت لاغر و سيبيل کلفت و آويزانش به ذهن آورد تا بکشد. اول چوب اصغر آقا را کشيد؛ همان چوبی که خميشه با آن، کتک می خورد. بعد هم خود او را . يکمرتبه اصغر اقا تکان خورد. برف روی شانه اش را تکاند. تا نگاهش به لالی افتاد،چوبش را برداشت و مثل هميشه ، سرش داد زد:

- توله سگ! باز کز کردی يک گوشه. بلند شو ! د گفتم بلند شو !

اصغر آقا چوبش را بالا برد و مثل روز قبل، محکم به پهلوی لالی زد. درد در پهلوی لالی پيچيد. لالی مداد شمعی را رها کرد و ناله کنان به خود پيچيد. اصغر آقا داد زد:

- تا مثل آن دفعه کبودت نکردم ،بلند شو!... يا نقاشی می کند يا خيالبافی. د بلند شو برو آب بردار بياور.

بعد، دوباره چوبش را بالا برد. لالی به اصغر آقا مهلت نداد و تند با ناخن بلندش؛ چوب اصغر آقا را از روی مقوا پاک کرد. اصغر آقا تعجب کرد و فرياد زد:

-چی؟ چوب مرا می دزدی؟ آره پدر...

لالی خنديد. درد را فراموش کرد. اصغر آقا مرتب داد می زد و فحش می داد؛ درست مثل هميشه.

لالی دهان اصغر آقا را هم پاک کرد. ديگر اصغر آقا نمی توانست سر او داد بزند.

ناگاه هسيمی درون لالی وزيدن گرفت و دلش مثل يک برکه موج برداشت. دستش را زير چانه گذاشت و به مادرش فکر کرد. مداد را بر داشت و پشت اتاقک،يک قبر کشيد؛ يک قبر قشنگ، نه يک کپه خاک؛ مثل آنجايی که قبر مادرش بود. لالی روی سنگ قبر دست کشيد؛ سرد بود مثل يک تکه سيم مسی. به هوای پاک کردن گرد و خاک روی سنگ ، قبر را پاک کرد و با خودش گفت : فايده ندارد. خودش که نيست. بايد خودش را بکشم.

از مداد شمعی سياه فقط يک تکه کوچک باقی مانده بود. با آن توانست فقط يک چشم مادرش را بکشد. با عجله توی کيسه زباله را گشت. آرزو کرد يک تکه ديکر مداد شمعی باشد. بالاخره پيدا کرد، آن هم چند تا. يک تکه مداد سبز، يک تکه آبی و يکی هم بنفش.

لالی مشغول کشيدن صورت مادرش شد. کمی که گذشت ، دست از نقاشی کردن برداشت، به صورت مادرش نگاه کرد و گفت :

- ننه ، ننه، موهايت اينجوری خوب است يا بلندتر دوست داری؟

مادرش چيزی نگفت ؛ دهن نداشت.لالی با رنگ سبز برای مادرش يک دهن کشيد. مادرش خنديد و گفت:

- بلندتر بکش. يادت هست که چه موهای بلندی داشتم؟ می ريختم روی شانه هايم. ان وقت تو می گفتی چقدر خوشگل شدهای ننه!

ادامه دارد...  

نوشته شده در جمعه ۱٩ دی ۱۳۸٢ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme