گل خونه

یه روزهایی مثل امروز همین جوری ولویی ، یه جور بی دلیل یا با دلیلی دوست نداری از جایت جم بخوری ، اصلا از اون روزهای ول و واویلایی ست که می دانی و دوستش داری. هنوز نسیم خنک دریا و آفتاب پاییزی زیر پوستت هست که بیشتر به خلسه بری و خودت و شلختگی ات رو توجیه کنی . هنوز خستگی راه و چمدان نیمه باز و لباسهای پخش شده روی زمین هست که نیم نگاهی هم بهش نندازی و گودر خوانی کنی و یاد کیوان کنی که گودر چیز بی پدر و مادری است که از کار و زندگی می اندازدت. بعد یادت هم هست که تولد خواهر بزرگه است امروز و هنوز کادویی براش نگرفته ی و هیچ ایده خاصی هم برای هدیه اش توی مغز فندقی ات نیست که نیست. بعدتر یادت هم هست که مموری های پر و دی وی دی دوربینش رو داده که براش خالی کنی و می دونی که امیدش به توئه وگرنه امروز فیلمی از تولد به کار نیست و هنوز دی وی دی ها دارند روی میز کامپیوتر بهت دهن کجی می کنند و تو هنوز یه جور ناجوری ولویی...

نوشته شده در شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme