گل خونه

به آخرین عکسهایت فکر می کنم ، همان ها که دیگر هیچوقت طاقت دیدنشان را نداشتم . همان ها که مثل فرشته ای معصوم روی ماسه های ساحل نشسته بودی و موهای سیاه و بلندت را سپرده بودی دست نسیم دریا ، همان ها که آه از نهاد در می آورد ، که چه زود ، که چه حیف... همان ها که مدام جلوی چشم ذهن است، همان ها که داشتن و دیدنش برای یک عمر ویرانی سالی و خانواده بس بود...

به آخرین بکگراند صفحه شخصی ات فکر می کنم ، تصویر پسری که از غم سر خمیده اش را میان دستهایش گرفته بود و روح مهربان دختری نوازشش میکرد ، انگار میدانستی از پیش ، انگار دست سرنوشت را خوانده بودی . به تو فکر می کنم ، به عشقی که در دل داشتی ، به عشقی که حالا تنهاست. به همان تصویری که سالی گفته بود ببین و دیگر گریه امان نداده بود که ببینم...

اولین بار که این آهنگ را شنیدم ناخودآگاه یاد تو افتادم و هر بار شنیدنش به هق هق ختم شد...این روزها یادت به مهربانی چشمهایت توی لحظه هایم می گردد.

 

کاش سالی اینجا را نخواند...

نوشته شده در شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme