گل خونه

زمين آبی ( قسمت دوم )

لالی با رنگ آبی برای مادرش گيسوان بلندی مثل شاخه های يک بيد لرزان کشيد. چشمان مادرش قهوه ای بود . اما چون رنگ قهوه ای نداشت ، خواست چشمان مادرش را بنفش کند که مادرش از او رنجيد و گفت :

- نه ، بنفش نکن. بنفش ، من را ياد کبودی می اندازد، دلم می گيرد. اگر همه جا بنفش باشد. اين را برای چندمين بار است که دارم به تو می گويم. من از رنگ سياه و کبود بدم می آيد .

لالی ، ناچار چشمان مادرش را هم آبی کرد و گونه اش را سبز.

ـ ننه! چقدر خوشگل شده ای ! به خدا خيلی خوشگل شده ای !

مادرش با دهان سبزش خنديد. بوی رنگ سبز ، چشمان لالی را نوازش می داد.

مادرش گفت :

ـ ای ناقلا ! من کی اينطوری بودم ؟ موها و چشمهايم آبی ، دهن و صورتم سبز؟!

لالی گفت :

ـ رنگ ديگری نيست . نيست به خدا !

مادرش باز خنديد و گفت :

ـ بقيه تنم پس چی ؟

لالی گفت :

ـ آخ ، يادم رفت!

و مشغول شد. با رنگ سبز برای مادرش دستهای لطيفی کشيد.مادرش، دستش را دراز کرد، از نقاشی بيرون آورد و انداخت گردن لالی و او را بوسيد. جای بوسه روی صورت لالی سبز شد. لالی برای مادرش ، يک جفت کفش و يک النگو ، مثل النگويی که او گرو گذاشته بود ؛ و يک پيراهن گلدار با گلهای بنفش کشيد. سر رنگ گلها با مادرش خيلی گفتگو کرد ، او راضی شد. دست خودش نبود ، آخر رنگ بنفش ، قهوه ای سير و سياه را دوست داشت.

مادرش، گفشهايش را که پوشيد ، توی صفحه مقوايی شروع به حرکت کرد. يکمرتبه چشمش به اصغر آقا افتاد. داد زد :

ـ وای ! خدا مرگم بدهد بچه! چادرم را کجا گذاشتی؟

لالی تند برای مادرش يک چادر کشيد مه از داخل وصله خورده بود. مادرش ، رويش را محکم گرفت و به اصغر آقا نگاه کردو گفت :

ـ اصغر آقا اينجا چيکار می کنه؟

لالی گفت :

ـ من پيش او هستم ، ننه. آن روز يادت هست که سقف اتاقمان رويت خراب شد؟ من امدم ديدن تو زير گلها هستی. خيلی گريه کردم. آن وفت ، اصغر آقا آمد، دستم را گرفت و گفت که هر چند فاميل دورمان هست ، ولی از من نگهداری می کند. بعد به همسایه ها گفت که مرا نگه می دارد. آن وقت ، همه دعايس کردند. اصغر اقا مرا آورد پيش خودش . خيلی اذيتم می کند ، ننه. يک بار فرار کردم آمدم پيش تو ، سر قبر تو ،ننه.

هی نشستم و نگاه کردم که بيايی ، اما نيامدی. صدايت کردم . هی گريه کردم ، هی گريه کردم ، باز هم نيامدی. گفتم حالا که نمی آيد ، بگذار برايش تعريف کنم که همه چقدر بلا سرم می آورند. شايد دلش برايم بسوزد و بيايد. خيلی برايت گفتم ، اما باز هم نيامدی. اصغر آقا يکمرتبه آمد. گيرم آورد و مرا زد، هی زد . از دماغم خون آمد . يکی از دندانهايم را هم شکست. اما او باز هم می زد.

ادامه دارد.......

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme