گل خونه

از اینجایی که من نشسته بودم ، یعنی آخرین و دنج ترین میز رستوان ، دخترک درست رو به زاویه دید من بود. موهای مشکی و لختش را روی شانه های کوچک و ظریفش ریخته بود و درست مثل بیتا پیشانی اش را موهای چتری یکدست پوشانده بود ، صورت وچشمهایش هم مثل بیتا گرد و بامزه بود. صندلی برایش بلند بود و پاهای چکمه پوشش توی هوا تاب می خورد، مثل بقیه بچه های رستوران صورتش را نقاشی نکرده بود و معلوم بود که از این گریم ها هم خوشش نمی آید. به رعنا می گویم چقدر شبیه بیتاست نه؟ رعنا با سر تائید می کند . یادم می افتد که اینجا که بودی چقدر برایت سخت بود اسم من را بگویی و لی لی صدایم می کردی ، دوتایی پشت پیانو می نشستیم و آهنگهای من در آوردی می زدیم و تو غش می کردی از خنده . وسط بازی از هیجان زیاد گوشه ناخنت را می جویدی و چشمهای گردت گردتر میشد. از سر کار که بر می گشتم جلوی تلویزیون نشسته بودی و مامان برایت کارتون میگذاشت تا ساعتها زودتر بگذرند و از در که می آمدم محکم بغلم می کردی و با ذوق کودکانه ات می پرسیدی لی لی کجا بودی؟ من خیلی میس کردمت . چند بار می گفتی که توی اتاق پُر از کاغذ و وسایل من کِرفولی رفت و آمد کردی. از این نصفه نیمه فارسی حرف زدنت خنده ام می گرفت و بیشتر فشارت می دادم به خودم...محو دخترک شده بودم و دلتنگی برای بیتا و نگاه عجیب مامانش را نمی دیدم...

امیر حسین که از کنار میزشان رد شده بود وقتی برگشت با خنده پرسید " کدومتون گفتید این دختر بچه شبیه بیتاست؟ " گفتم من. گفت مامانش داشت بهش می گفت" بیتا اینقدر پاتو نزن به میز " ! جالبه اسم اینم بیتاست !

نوشته شده در شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme