گل خونه

بعد از ترافیک وحشتناک پنجشنبه شب ایران زمین و ناامیدی از پیدا کردن جای پارک میرم طرف پارکینگ گلستان ، دو سه دوری که توی طبقات پارکینگ میزنم و هیچ جای خالی پیدا نمی کنم ، مستاصل وایمیستم وسط یکی از کریدورها. می بینم یکی از این راهنماهای پارکینگ داره می دوئه طرف ماشین. شیشه رو میدم پایین ، با لبخند میگه " از اون بد شانسایی ها " میخندم و میگم آره سه دور دوره خودم چرخیدم! ماشین پشت سرم بوق میزنه ، اخمهاش میره تو هم و بهش میگه " مگه جا پارک هست یا جلو خالیه که بوق میزنی؟" فوری بین دو تا ستون و یه جایی که به عقل جن هم نمیرسه یه جا پارک برام پیدا می کنه و میگه اینجا پارک کن! میگم این ماشین بغلی میتونه در بیاد؟! "میگه تو پارک کن اون بامن"...

یه کتابفروشی بزرگ جدیدا این حوالی باز شده بود که من هر بار که از جلوش رد میشدم  چون عجله داشتم و وقت نداشتم داخلش نرفته بودم. بالاخره یه روز با خیال راحت و وقت آزاد رفتم سراغش، از همون قدم اول و همون بدو ورود دل منو برد ، اینجوری که وقتی در فروشگاه رو باز کردم یه بادزنگ چوبی و ظریف خورد به در و صدای خوبش پخش شد توی فضای ساکت فروشگاه ،( واقعا اکثر قوانین فنگ شویی برای آرامش بیشتر کارسازه ، این بادزنگ هم یکی از اونهاست که واقعا صداش آرامش بخشه). یه آقای متین و آرومی پشت میز و کامپیوتر نشسته بود که با مهربونی و مودبانه سلام و خوش آمد گفت ، بعد همزمان یکی از آهنگهای مورد علاقه من رو گذاشت که جای اون سکوت رو گرفت. بعد از یه گشت درست و حسابی بین قفسه های بزرگ کتابها ، اون کتابهایی رو که می خواستم پیدا نکردم ، یعنی اینقدر کتابها زیاد بود و قفسه ها بلند که چشمهام باباغوری شده بود، ناامید جلوی قفسه ها ایستاده بودم و به صدای سهیل نفیسی که داشت توی فروشگاه پخش میشد گوش میدادم که همون آقای مهربون و خوش برخورد اومد سراغم و پرسید می تونم کمکتون کنم؟ اسم کتابهایی که می خواستمو بهش گفتم ، رفت پشت کامپیوترش نشست و سرچ کرد ، بعد اسم انتشاراتش رو پرسید و دوباره سرچ کرد و با لبخند گفت داریم ، الان براتون پیدا می کنم! بعد از اینکه چند دقیقه کتابها رو که همه شون تقریبا باریک بودند و به زحمت اسمشون از روی عطفش دیده میشد از لابه لای کتابهای دیگه بیرون کشید و داد بهم. قیمت کتابها رو از قیمت روی جلدش هم کمتر حساب کرد! و با یه لبخند مهربونتر بدرقه ام کرد...در ضمن به خاطر صبر و حوصله و برخورد خوب آقای کتابفروش فکر می کنم از این به بعد بیشتر کتابها رو به جای رفتن تا انقلاب از همین آقای مهربون و از همین جا بگیرم.

 

پ.ن : حافظ میگه " عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو... "در رابطه با عنوان بگم که  حالا آقایون هم یه کم دلشون خوش باشه چی میشه مگه ، والااااا :)

نوشته شده در شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme