گل خونه

زمين آبی ( قسمت سوم )

مادرش رو به اصغر آقا کرد و گفت :

ـ غلط کردی بچه ام را زدی . پدرت را در می آورم.خيال نکن مريضم و زمينگير شده ام .

اصغر آقا به پشت اتاقک فرار نرد و از آنجا سرک کشيد. خوب شد که دهن نداشت وگرنه باز فحش می داد. لالی ديد که مادرش هی به آسمان نگاه می کند. گفت :

ـ چيه ننه؟

مادرش گفت:

ـ چرا دنيا را اينقدر تيره و تار کشيره ای ؟ دلم می گيرد. حالا که رنگ آبی و سبز داری ، رنگ بزن.

لالی گفت:

ـ فقط سبز دارم . آبی يک ذره بيشتر نيست.آخر ، موهايت را خيلی بلند کشيدم.

ـ باشد، رنگ سبز کن. يادت هست آن روز چی بهت گفتم؟ می دانم . آره، می دانم دلت خيلی گرفته!

لالی زد زير گريه و گفت :

ـ آره ننه،ننه، آره . اصغر آقا مرا می زند. هی کار می کنم ، چايی دم می کنم ، اما باز مرا می زند. روی کاغذ ، اسم جنسهايی را که می خواهد ، می نويسد. آن وقت ، توی برف ، پياده مرا می فرستد لب جاده. اين غدر اينجاها شگ هست ننه! تا آنجا می دوم. لب جاده پر از بچه است. همه تا مرا می بينند ، دنبالم می کنند؛ ادايم را در می آورند و با برف می زنند توی سرم . به من می خندند ، مسخره ام می کنند ، دوره ام می کنند و داد می زنند: بچه لاله رو هواش کنيد - از کوچه بيرونش کنيد .

مادرش همين طور که گريه می کرد ، دستش را از توی صفحه بيرون آورد ، سر لالی را مثل آن وقتها بغل خودش گرفت و نوازش کرد.با آن چشمان آبی زار، زار گريه می کرد. قطره های فيروزه ای رنگ اشک سيل آسا از چشمانش جاری بود. اشکها قبل از آنکه رنگ سبز گونه های او را بشويند يا روی زمين بريزند و به اطراف شتک کنند ، سر راه خود رنگ گلهای کبود پيراهن را تغيير می دادند . مادرش ، دست گذاشت روی سينه لالی و گفت :

ـ چشمهايت را ببند. می خواهم  غصه ها را از توی دلت بيرون بياورم.

لالی چشمهايش را بست ، اما نه کاملا و از لای چشم نگاه کرد. مادرش دست ظريف خود را توی سينه لالی برد و حيوانی را که شبيه يک مارمولک بزرگ و سياه بود ، بيرون کسيد و پرت کرد توی زباله ها و گفت :

ـ غصه هايت را در آوردم . ديگر خوشحال باش.

لالی احساس سبکی می کرد. دلش می خواست آسمان را رنگ بزند. با مداد شمعی آبی کوچکی که باقی مانده بود ، فقط توانست تکه ابری را آبی کند. بقيه ابرها را سبز کرد. پرنده ها و حتی خورشيد را هم سبز کرد. همه دنيا را سبز سبز کرد. خورشيد شروع به تابيدن کرد. يکمرتبه بوی نور ، بوی علف تازه ، بوی يونجه زار، همان جايی که مادزش لای نان و پنير ، ريحان  گذاشته و خورده بودند ، به مشامش رسيد . مادرش گفت :

ـ حالا بهتر شد!

خورشيد با حرارت می تابيد و بدن لالی را گرم و گرمتر کرد. مادرش گفت:

ـ آن بچه ها که می گفتی ، کجا هستند ؟

لالی با سرعت ، پنج - شش تا بچه کشيد که دارند با هم بازی می کنند. مادرش پيش بچه ها رفت و گفت :

ـ های. بچه ها! بياييد ببينم. چرا بچه ام را اذيت می کنيد؟

بچه ام توی دنيا هيچ کس را ندارد. هيچ غمخواری ندارد. تنهای تنهاست. اصغر آقا که او را می زند. شما هم عوض اينکه دوستش داشته باشيد ، اذيتش می کنيد. گناه دارد ؛ بيچاره دارد دق می کند.برای همين است که می نشيند و نقاشی می کند.

ادامه دارد...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٢ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme