گل خونه

نمی دانی دختر این اواخر چقدر به یادت بودم، نمی دانم چی میشد که هی تماسهایمان به تعویق می افتاد . امروز که زنگ زدی و صدای مهربانت توی گوشی پیچید دلم ریخت، نمی دانی آن لحظه چقدر دلتنگ بودم و چقدر منتظر یک صدای آشنا، منتظر یک خبر خوب .آخر من چطور باور کنم که اینهمه خوشبخت باشم که آن صدای آشنا تو باشی و آن خبر خوب را تو به من بگویی. دختر نفسم را بند آوردی ، اشکهایم دست خودم نبود، باور کن. نمی خواستم تو هم بغض کنی آن هم از این همه راه دور که نه می توانم بغلت کنم و نه می توانم خوشحالی ام را توی بغلت گریه کنم ولی تصور تویی که از کودکی ام تا به حال دوست و همزبان همیشگی بودی و هستی در شکل و لباس مادر شدن سخت است. قبول کن که آنقدر شنیدنش برایم شیرین بود و آنقدر حس قشنگ داشتم از شنیدنش که چاره ای جز گریه نداشتم.تو بهترین مادر دنیا خواهی شد نازنینم ، می دانم. خوش به حال کودکی که آغوش گرم و صمیمی تو را خواهد داشت . زودتر بیا تهران مادر آینده، سخت دلتنگتم...

یلدایی دیگر که کودکت را در آغوش داری کاش کنارت باشم مهربانم تا از قصه ی مشترک این روزهایمان بگوییم برایش .کاش یلدایی دیگر که مردم سرزمینم شادتر بودند و آزادتر، در گوش کودکت لالایی روزهای سبز امید بخوانیم ...

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme