گل خونه

زمين آبی ( قسمت آخر )

همان بچه ای که يک بار ، روی سينه لالی نشسته بود و او را زده بود ، گفت:

ـ ما که اين را نمی دانستيم ننه لالی!

بچه ها قول دادند که ديگر لالی را نزنند. اگر هم کسی خواست اذيتش کند ـ چون بی صاحب است ـ آنها کمکش باشند. لالی اين را باور نکرد. می دانست بچه ها باز او را خواهند زد ، با چوب ، با سنگ، اما مادرش اين را نمی دانست برای همين ، خنديد و گفت:

ـ حالا برو با آنها بازی کن. ديدی گفتم بچه ها خوب هستند! فقط بايد بهشان گفت. توی دنيا بچه ها از همه مهربانترند. دلشان هم صافتر است.

لالی جايی نرفت. مادرش گفت :

ـ چرا ايستاده ای؟ خوب برو ديگر !

ـ تو کجا می خواهی بروی، ننه؟

ـ می خواهم بروم دو تا نان بگيرم با حلوا ارده.

ـ من هم می آيم، ننه. من هم می آيم. من می ترسم از بچه ها. تو بروی ، مرا باز می زنند. به خدا نی زنند. ننه! شايد هم آن مرده که دندان طلا داشت و می خواست مرا بدزدد و ببرد توی بيابان، دوباره بيايد و دنبالم کند. من هم می آيم ننه!

 مادرش گفت :

ـ خب بيا برويم.

و راه افتاد، اما ناگهان روی دست خودش زد و گفت :

ـ واه! پول ندارم که ! اصلا يادم نبود مريضم و خانم هم جوابم کرده...تاره خودم هم قوه کار کردن ندارم.

لالی گفت:

ـ عيبی نداره ننه. الان درستش می کنم.

بعد با مداد سبز ، تپه ای بزرگ از زباله کشيد که رويش مقدار زيادی پلاستيک ، شيشه ، سيم مسی و کاغذ بود. لالی گفت:

ـ حالا اينها را می بريم و می فروشيم و نان و حلوا ارده می خريم. تازه دوا هم می توانيم بخريم که هی سرفه نکنی و خون بالا نياوری.

بعد يک گونی از آشغالها را پر کردند تا ببرند تا ببرند و بفروشند. ناگاه لالی صدای غرغر چند سگ را شنيد. سرش را از روی نقاشی اش بلند کرد. يک گله سگ گرسنه اطرافش حلقه زده بودند و با چشمان دريده خود، او را نگاه می کردند. ترس، بدن لالی را فشرد. لالی با هراس از جا بلند شد و شروع به داد زدن کرد:

ـ اصغر آقا! اصغر آقا ! بيا تو را خدا بيا ! بيا کمکم کن.نگذار مرا بخورند. ديگر هر بلايی سرم بياوری ها، به ننه ام هم نمی گويم . ديگر هيچ وقت فرار نمی کنم. هر کاری دوست داشته باشی برايت می کنم.

لالی گريه می کرد و با التماس ، از اصغر آقا درخواست کمک می کرد. اصغر آقا آن دورها آرام به کار خود مشغول بود. حتی سر بر نمی گرداند که ببيند لالی چه کار می کند. لالی بی حرکت و بهت زده ايستاد. به سگها زل زد و گفت:

ـ تو رو خدا برويد ! من ازتان می ترسم. تو رو خدا نياييد جلو! من ، این قدر گناه دارم ! همه مرا اذيت می کنند ، هی می زنند! دلتان به حالم نمی سوزد؟

بعد به سرعت زخم سرش را نشان سگها داد و گفت :

ـ النجا را ببينيد! آن مرده که دندان طلا داشت ، زده است.آن قدر خون آمد من ... من يکبار به يک سگ کوچولو نان دادم ، نازش هم کردم . اصلا نزدمش، آب يخ هم رویش نريختم.

سگها سکگين و غرش کنان جلو می آمدند و حلقه خود را تنگتر می کردند. لالی فرياد زد و کمک طلبيد . ولی صدايش را فقط مادرش و بچه های توی نقاشی می شنيدند. همه آنها فرياد کنان به طرف او می دويدند و داد می زدند :

ـ فرار کن ، فرار کن !

مادرش ، صورتش را خراش می داد و مويه و ناله می کرد. گاهی هم جيغ می کشيد و فرياد می زد :

ـ خداااا، خداااا ، خداااا خودت کمکش کن. وای ی ی ، خدااا...

لالی نگاه کرد. بچه ها داشتند تند می دويدند و از ته صفحه نقاشی جلو می آمدند. لالی يک لحظه با خودش فکر کرد: نکنه آمده اند باز مرا بزنند !

اما وقتی به چشمهايشان نگاه کردو فهميد که آنها برای کمک به او آمده اند، خنديد. داد زد:

ـ ننه! ننه! اينها  راست راستکی مرا دوست دارند . ننه، ببين ، اينها دارند برای من داد می زنند که سگها مرا نخورند ، که سگها فرار کنند ! ننه ، ننه ، من چقدر دوست دارم !

لالی خوشحال بود. ناگاه ديد که اصغر آقا هم دنبال چوب گمشده اش می گردد تا با آن سگها را بترساند. وقتی ديد همه او را دوست دارند ، همه دلواپس او هستند ، از خوشحالی ذوق کرد و خنديد. اين قدر خنديد که باز گريه اش گرفت. بچه ها داد زنان به طرف او می دويدند تا با سنگ و چوب ، سگها را بزنند. يکمرتبه پای يکی از بچه ها توی چروک مقوا گير کرد و پسرک به زمين افتاد.

لالی گفت :

ـ وای خدا ! پايت چی شد ؟

پسزک که درد می کشيد به روی خود نياورد. رو به بقيه کرد و داد زد:

ـ برويد سگها را بزنيد ! برويد کمک لالی کنيد !

همه شروع به دويدن کردند. پسرک هم لنگان لنگان و ناله کنان به کمک او آمد. لالی او را شناخت. همان پسری بود که يک بار روی سينه اش نشسته بود و تف توی صورتش انداخته بود. يکمرتبه لالی احساس کاغدی معلق را در فضا را پيدا کرد. احساس يک خط آبی نيم دايره ای را. احساس سبکی خالص ، کشيده شدن ، جذب شدن. يک بی حالی عجيب ، بعد از يک خستگی زياد و مرموز. يک حالت از خود بی خود شدن ، يک رعشه لدت آور.

وقتی چشمانش را باز کرد خودش را توی نقاشی کنار مادرش ديد . همه غير از مادرش رفته بودند تا سگها را بتارانند.

لالی دويد و خودش را توی بغل مادرش انداخت. مادرش او را در آغوش گرفت و گفت:

ـ آمدی ؟ می دانستم ، می دانستم !

بعد لالی را محکم به سينه اش فشار داد و موهايش را آرام لمس کرد. او را بوييد و چشمان درشتش را بوسيد. لالی به صورت خراشيده مادرش نگاه کرد و گفت:

ـ ننه، ننه، من چقدر خوشحالم که پيش تو هستم ! تو چی ننه؟ تو هم خوشحالی ، نه؟

مادرش در جواب ، فقط گريه کرد. مدتی به گريه گذشت.بعد هر دو ، دست يکديگر را گرفتند و زير آسمان سبز و روی زمين آبی به سمت نقطه ای که زمين و آسمان به هم می رسيدند ، به راه افتادند.

پايان

نوشته شده در جمعه ٢٦ دی ۱۳۸٢ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme