گل خونه

 نشسته بودیم توی کافه ای دلچسب وگرم ، رُم بودیم به گمانم، بخار فنجون قهوه ام رو نگاه می کردم با پس زمینه ای از چشمهای تو...ها ها چه غلط ها ،چه رمانتیک! من وتو با هم ، اونم توی ایتالیا...شب قرار بود انگار ضیافت شامی باشیم، تو و دختر نشسته بودید آن سر میز و من و تنهایی این سر میز، که یعنی مثلا آی مردم بدونیدکه ما هیچ ربطی به هم نداریم هااا ،قبلا توافق کرده بودیم انگار. اونوقت دختر از دوستای قدیمی من بود، هاها... تراژدی شد باز،می دونم...بعد دختر رو بغل گرفتی و خندیدی، زیر چشمی نگاهتون کردم و اون قطره ی گرمِ لعنتی سُر خورد روی صورتم...

میام جلوتر که چشمای پُف کرده م رو توی آینه دستشویی ببینم ، شکمم می خوره به سردی چینی دستشویی، یاد غُر های مامان می افتم که لباس نیم تنه نپوش بچه جان ، کلیه هات سرما می خوره و فلان...سرمای دستشویی خوابو از سرم می پرونه. فکر میکنم بعد از عضو شدن اینجا باید بیشتر مراقب کلیه هام باشم نه؟ کلیه ی سرما خورده رو شاید نخوان اصلا، ها ها...مراقبِ چشمهام چی؟ قلبم؟ این بدن به درد کسی میخوره اصلا ...میام وصفحه سفیدم رو باز می کنم. می نویسم که دوباره خوابت رو دیدم، خط می زنم... دوباره از نو می نویسم. صفحه رو می بندم ، سعی می کنم آخرین نگاهت یادم بیاد، بس که دوری و بعید اصلا...بس که خواب دیده ام این روزها منِ بی خواب...

نوشته شده در شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme