گل خونه

خُب یکی از دلخوشی‌های من توی این شرکت جدید اینه که اتاق کارم یه پنجره‌ی تمام‌قد درست روبروی یکی از پارکهای دوست‌داشتنی این شهر داره با پس‌زمینه ای از کوههای فید شده توی غبار خاکستری که البته این روزها به لطف بارون بهتر دیده‌میشن، که اگه چشمت از زل زدن به مانیتور خسته‌شد  بتونی یه نگاهی هم به بیرون بندازی و روحت نفسی تازه‌کنه.

بعد همین‌جوری که این روزا هوا بیشتر به بهار میبره تا زمستون ، هی بیشتر هوایی میشی که بری کنار پنجره و درختای لُخت پارک رو دید‌بزنی و بارونی تماشا‌کنی. داشتم لیوان داغ چای‌ام رو به زور سر می‌کشیدم و به این گلو‌درد کذایی فکر می‌کردم، بعد پیرمردی رو نگاه می‌کردم که توی یکی از شیبهای تند پارک زیرِ نم نم بارون ورزش می‌کرد، بعد پنجره‌ی بارون‌زده‌ی اتاق رو باز‌کردم که بیشتر تو دل این حال و هوای بهاری باشم. از اونجایی که اصلا جنبه‌ی هوای بهاری و بارونی و دونفره و...رو ندارم دلم‌خواست که موهامو باز‌کنم و بسپارم به دستهای مهربونِ باد. خُب دیگه، با خیال راحت از اینکه درِ‌ اتاق بسته است و هیچکی هم در‌نزده نمیاد تو ، شالم رو باز کردم و موهامو از توی گیره آزاد کردم. بعدتر دلم خواست چیزی هم زیر لب زمزمه‌کنم. از کتابخونه حافظ رو در‌آوردم و عیشم کامل‌شد.

 بعدتر یکی از همکارهای خانوم اومده‌بود پیشم و داشت راجع به یه چیزی توضیح می‌داد ، بعد رسید به اینجایی که خانوم فلانی، حتما می‌دونی که تمام اتاقهای شرکت دوربین مدار بسته داره و دائما کنترل‌میشه؟!!... می‌خوام بگم که یه همچین دلخُجسته‌ی مُنگلی هستم من!

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme