گل خونه

آدمِ خوش شانس و خوشبختی که من باشم ، آخرین ساعات ٢٨ سالگی‌اش رو در جوار آبدارچی‌ها و تحصیلدارای محل کارش می‌گذرونه و تا ساعت ١٠ شب مثل خَر ، شاید هم بلا نسبت خَر کار می‌کنه، بعد وقتی با اون ظاهر خسته و داغون ولو میشه روی صندلی آژانس تا برسه خونه، از شانس قشنگش یه راننده گیرش می‌افته که هی دوست داره سرصحبت رو خیلی بی‌ربط و با‌‌ربط باز‌کنه، بعدش خُب تو انصافا در کف معلومات و سطح شعور و فرهنگ بالای راننده هستی ولی حتی نا نداری که جمله‌ای در تایید حرفهاش بگی و اون هی برات از چیزای مختلف حرف میزنه، بعد از اونجایی که آدمِ تو ذوق‌‌زن و بی‌محلی‌کنی توی عمرت نبودی و نیستی تمام طول راه به حرفاش گوش‌میدی، بعدتر می‌بینی اینقدرگیج و خسته بودی که موبایلتو توی شرکت جا گذاشتی ، در نتیجه راه طولانی‌تر میشه چون باید برگردی و گوشی‌تو برداری، بعد دوباره هی گوش بدی و هی تایید کنی، تازه وقتی پیاده‌میشی می‌بینی ژاکت بیچاره که از صبح الکی با خودت اینور و انور بردی‌ش و این هوای گرم مهلت نداده که بپوشی‌ش جا مونده توی ماشین!

خُب دیگه همین، یه خنگولِ گیجول ٢٩ ساله شد!

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme