گل خونه

توی این بارون بهاری و از زور بیکاری و بی‌برنامه‌گی با رعنا رفتیم تندیس‌گردی، بعد دیدیم بدجوری کافه لازم شده‌ایم جفتی ، چپیدیم توی اولین کافه دم دست که حرف بزنیم، دنج‌ترین جای ممکن نشستیم ولی از بدِحادثه هنوز دو دقیقه نگذشته‌بود که یه پسر و دختری اومدن درست ورِدل ما نشستند. بعد خودت رو می‌شناسی دیگه که احتیاجی به کنکاش و زیرورو کردن آدما نداری تا بفهمی رابطه‌شون از چه جنس و نوعیه و چند وقته که مثلا باهمند. خُب از اون مدل جفتهایی هم هستند که خیلی می‌پسندی، یه جورِ ساده و بامزه‌ای که تجربه‌اش کردی و دوست‌داری. بعد می ‌بینی یه سکوت مزخرفی بینشون پینگ پونگ میره، بعدتر دختر شروع می‌کنه به حرف‌زدن، خیلی آروم و غصه‌دار. این فاصله‌ی کذایی بین دو میز اون‌قدر کمه که یه سری از حرفاشو می‌شنوی، بعد پسره رو نگاه می‌کنی که سرشو انداخته پایین و با فنجون قهوه‌اش ور میره و از نگاه دختر فرار می‌کنه.سرشو که بالا میاره چشمهاش پُر اشکه و دختر هم بغض‌کرده.حالا دیگه حرفای خودمون یادمون‌رفته و هی فکر می‌کنیم که نه نباید اینجا و این‌جوری تمومش کنن ،حالا نه،توی این روزا و این وقت سال نه که آدم می‌تونه خیلی بیشتر از همیشه احساس تنهایی کنه، خیلی بیشتر از هر وقت دیگه‌ای بخواد یکی پیشش باشه و یه جور نرم و مهربونی بغلش کنه. بعد از فکر این‌که هر کدوم تنهایی با چشمهای سرخ زیر این بارون میرن یه‌وری هی بغض قورت میدیم، بی‌هیچ حرفی...

اصلا این روزا روزای کات کردن و بریدن و تو برو دنبال زندگی خودت و من برم سمت بدبختی خودم نیست آقا جان. باور کنید نیست.

نوشته شده در یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme