گل خونه

میگه دیدی برام دعا نکردی. وسط شلوغی رفت و آمد آدمها، از این‌همه فاصله و قطع و وصل شدن موبایل وبعد از چند ماه قرنطینه خودخواسته زنگ زده ،وسط گیج‌زدنهای پشت ویترین برای هدیه خریدن که کدوم رو بیشتر می‌پسنده. می‌گم بیخودی امیدی به دعاکردن من داشتی، به کسی که سالهاست میونه‌اش با خدا خوب نیست و خدا هم دوستش نداره.میگه نه راستش ربطی هم به دعاکردن تو نداشت ، رتبه‌ی هیچکس خوب نشده، دوباره تقلب کردند.یه غمی توی صداش موج میزنه،‌افسرده‌اس. میگه می‌خوای هر کی رو نفرین کنی بگو ایشالا پزشک بشی. نه می تونم دلداری‌اش بدم مثه آدم و نه وسط اون گیج‌زدنها تمرکز درست و حسابی دارم که حالشو بهتر کنم. می‌پیچم توی یه کوچه بن‌بست و میشینم روی جدول سیمانی و دل‌میدم به درددل‌ش...

اون یکی از این‌همه دوری و فاصله، صبح خودشون که چشماشو باز‌کرده ، خوابالو زنگ‌زده که یادت بودم. خُب، ظهر ماست و من نمی‌تونم وسط کارم تمرکز‌کنم که این از سر دلتنگی‌ایه یا خواب دیده یا چی. بعدکه دیگه صدای مهربون و خوابالوش اون وره خط نیست و هی دلتنگی گلومو فشار میده فکر می کنم که چرا زمان هرچیزی توی زندگی من اینقدر جابجا شده همیشه...

نوشته شده در جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme