گل خونه

شاخه‌های کوتاه‌شده‌ی بامبو گوشه‌وکنار خونه‌ی مامان اینا بدجوری توی ذوق‌میزنه ،مغزم هنگ میکنه وقتی از درمیام تو این صحنه رو می‌بینم. بابا میگه یه روز اومدم دیدم همشون خشک‌شدن! بعد از این‌همه وقت از اون‌همه بامبوی بلند و سالم وقشنگ که تحسین هر کسی رو با خودش‌داشت و خیلی‌ها حتی فکر‌می‌کردن مصنوعی‌ایه ، حالا چندتا شاخه‌ی کج‌وکوله‌ی‌کوتاه مونده که بابا به امید ریشه‌دادن دوباره‌اشون گذاشته توی آب...

همه‌ی ماهی‌های آکواریوم کذایی‌ام توی یه شبِ دم‌کرده مُردن، ایراد از کجا بود نفهمیدم ، ولی من موندم و یه آکواریوم خالیه ِ‌خالی. همه‌ی اون ماهی‌های مهربونی که نیمه‌شب‌های بی‌تابی و بیدارباش از ترس خواب‌دیدن و گریه‌ی بی‌صدامو دیده‌بودن مُردن. همه‌ی اونایی که با باز و بسته‌کردن بی‌صدای لبهاشون بهم دلداری داده‌بودن، که با رقص آروم‌شون وحبابهای ریزریز برام لالایی خونده‌بودن. می‌دونم که جاتون این خونه‌ی غمزده‌ی سرد نبود و هرشب رویای دریای آبی و گوش‌ماهی می‌دیدید و با بی‌رحمی توی این قفس بودین، می‌دونم که دیگه حوصله‌ی شنیدن درددل‌امو نداشتین یا شاید طاقت دیدن چشمهای پُرآب ،ولی این رسم‌ش نبود که منو با این‌همه دلتنگی تنها بزارین و برین، با این آکواریوم خالی که شده عینهو  آینه‌ی دقِ من.‌

 

نوشته شده در شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme