گل خونه

این منِ به جنون‌رسیده رو خودم هم نمی‌شناسم چه برسه به تو، حق داری که هاج و واج نگاهم‌کنی انگار که این زن ِ دیوانه‌ی عاصی رو اصلا نمی‌شناسی ،انگار که این همون دختر خود‌خور و مظلومی نیست که نهایت ابراز خشم و ناراحتی‌ش گریه‌های بی‌صدا بوده. اولین‌بار بود که دیوانگی‌م رو ‌دیدی، که دیوانگی‌م رو دیدم و انگار آخرین‌ش هم نخواهد‌بود. با هر سوزش‌گلو و صدای گرفته‌م یادم می‌افته که فاصله‌ی بین عقل و جنونم به اندازه‌ی یک تارمو هم دیگه نیست،یادم می‌افته که چه‌جوری از منِ آروم و صبور تبدیل شدم به یک دیوانه‌ی تمام‌عیار ،به یک زن عامی مثل همه‌ی زن‌ها که موقع دعوا چشمهاشون رو می‌بندند و فقط جیغ می‌زنند. همیشه فکرمی‌کردم جیغ‌زدن بلدنیستم، حالا خودِ دیوانه‌م رو نگاه می‌کردم که بازم جیغ‌زدن بلد‌نبود و فقط فریادمی‌کشید.حتی فکرکردم که از آدمایی که به جنونِ آنی می‌رسند و آدم‌می‌کشند هیچ کم‌ندارم... راستش از این منِ دیوانه خیلی ‌ترسیدم.از این روی سکه‌ای که خودم هم ندیده‌بودم ،‌حتی بیشتر از آن روی سکه‌ی تو،حتی بیشتر از ‌آن‌ورِ بی‌رحم و بی‌انصاف تو ترسیدم . از این فریادهای بی‌وقفه‌ام ،حتی بیشتر از فریادهای تو. چشم‌های پُف‌کرده‌م رو توی آینه نگاه‌می‌کنم و بدنی که رعشه‌های جنون داره ،به خودم میگم "دیدی دخترک،دیدی بالاخره به جمعِ دیوانگان پیوستی"

نوشته شده در جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme