گل خونه

زود رسیدهبودم ،پارککردم توی یک کوچهی بنبست و نشستم توی ماشین به موزیک گوشدادن ،حوصلهنداشتم زودبرسم شرکت،هنوز حوصلهی فضایکار را نداشتم،دوستداشتم توی خلوت به تو فکرکنم، تمام طول راه به خواب دیشبم فکرکردهبودم، بهتو ، بهبابا، به حرفهایتان باهم،به صمیمیتی عجیبی که باهم داشتید ،به نگاههای مهربانت توی خواب،به تصمیم عجیبی که گرفتهبودی برای هردومان ، به گریه‌هایم توی آغوشت. نشده‌بود هیچ‌وقت خوابم را اینقدر کامل و باجزئیات یادم‌بیاید، نشده‌بود اینقدر واقعی باشد که فکر‌کنم اصلا خواب‌نبوده و همه‌چیز توی واقعیت اتفاق‌افتاده،نشده‌بود که اینقدر ذهنم درگیرش‌شود.

آبدارچی لیوان چای را روی میزم‌می‌گذارد،زل‌میزنم به بخارِ چای، نگاهم‌می‌کند و بااحتیاط می‌پرسد که چیزی‌شده؟! حواسم‌نیست، می‌فهمد. می‌گویم که نه، هنوز خوابم میاد . دروغ می‌گویم، نمی‌شود بهش بگویم که می‌خواهم بخوابم که باز خواب‌ببینم، نمی‌شود بگویم که گیج ومنگ خواب دیشبم، که چقدر دلم برای نگاهت تنگ‌شده .بیرون ازاین پنجره درختهای بلند‌چنار رنگِ پاییز گرفتند. دلم می‌خواهد بزنم بیرون و راه‌بروم، دلم‌می‌خواهد تو باشی و برگهای پاییزی، دلم‌می‌خواهد تو باشی و من.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme