گل خونه

صبحی خوابالو نشستهبودیم پشتمیز آشپزخونه واحدمون و از پنجره خیابونِ برخلافِ همیشه خلوتِ ولیعصر رو نگاه‌می‌کردیم،که انگاری از صبح‌جمعه هم خلوت‌تربود.خوب بله دیگه ما که روز تعطیل‌نداریم ، صبحونه رو توی شرکت و در جوار همکارا سَق‌میزنیم.بچه‌ها روی میز روزنامه پهن‌کرده‌بودند، حاشیه‌ی همشهری‌محله آگهی داده‌بود که "زیباترین مسجد محله‌تون‌ رو به ما معرفی‌کنید" دیگه پشتِ اون‌میز و پنجره‌نبودم،پنج -شش سالِ پیش ،یه روستایی نزدیکی ساری‌بودیم گمانم، رفته‌بودیم جایی رو ببینیم که خاله می‌گفت یه جورایی بامِ‌ساری به حساب میاد،جاده رو که می‌رفتی بالا سرِ یه پیچ خیلی قشنگ همه‌ی‌شهر زیرِ‌پات‌بود. بعد توی راه برگشت نزدیک غروب‌خورشید، نونو گفته‌بود تا به خونه‌برسیم نمازش قضا‌میشه و سرِ راه جلوی یه مسجد کوچیک ایستاده‌بودیم. یه سری رفتند خریدکنند و ما هم نمی‌دونم چرا و به چه دلیلی لابد گفتیم نمازخون که نیستیم واسه چی بریم تو و نرفتیم و مثل بچه یتیم‌ها دم در مسجد وایستادیم تا نونو نمازشو بخونه و بیاد. یه کمی که گذشت از پنجره‌ی مسجد که ارتفاعشم از زمین اتفاقا کم بود توی مسجد رو نگاه‌کردیم. چیزی که دیدیم بی‌نظیر‌بود. توی مسجد هیچکس‌نبود، یه جای دنج و ساکت، تروتمیز ،از اون سکوت‌های دلچسب و خلسه‌آور، بعد قسمت شمالی‌اش که گمانم رو به قبله هم بود یه سری پنجره‌های قدی رنگی‌رنگی داشت که آخرین نورهای نارنجی‌غروب از لابلاشون پخش‌شده‌بود روی فرش و گلیم‌های روستایی، یه لوستر فوق‌العاده قدیمی و فانوس مانند هم وسط سالنش آویزون‌بود که بر خلاف خیلی جاهایی که من دیده‌بودم که مسجد رو با نور سفیدِ مهتابی پُر می‌کنند ، یه فضای تاریک و کم نوری داشت که لامپهای کم نور و زرد گوشه و کنارش روشن‌بود. یعنی می خوام بگم همه‌چی دست به دست هم داده‌بود که بشینی و یه دل‌سیر رازونیاز‌کنی. نونو که اومد بیرون کلی بهش حسودیمون شده‌بود و مثل بُز نگاش می‌کردیم، وقتی از بلندگوی مسجد صدای اذان موذن‌زاده پخش‌شد و یه نم بارونی هم گرفت دیگه دلت می‌خواست همون جا دمِ‌درش بشینی و زار‌بزنی.

خُب دارم فکر می‌کنم همیشه توی پس‌زمینه‌ی ذهن من مسجد یعنی یه جای سردوبی‌روح، یه جایی که هیچ حسِ روحی و معنوی بهت نمیده، که فقط برای مراسم ختم وعزاداری پامونو گذاشتم توش و بوی گَند جوراب و صدای ضجه‌ی الکی نوحه‌خون مغزتو پُر‌کرده. دارم فکر میکنم شاید این خیلی بده که تعداد دفعاتی که کلیساهای مختلف رفتم مخصوصا کلیسای سرکیس خیابون ویلا از تعداد مسجد رفتنم خیلی بیشتر بوده ، تعداد شمع‌هایی که توی کلیسا روشن‌‌کردم که دیگه مقدارش از دستم دررفته . همیشه هم کلی حس و انرژی خوب گرفتم ازشون، حالا به خاطر فضای خوب و آروم کلیساها بوده یا معماری خاص یا هرچی ،انگار دستهای خدا رو روی شونه‌های غمگین‌ت بیشترو نزدیکتر حس‌کردی. حالادیگه بماند که اون دعاها و آوازهای دسته‌جمعی مراسم‌شون واون موزیک فوق‌العاده ارگ‌کلیسا تا کجاها و بالاها که نمی‌بردت.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme