گل خونه

برای لحظه های شيرين با تو بودنی که از دست رفت ،

 برای ثانيه های عزيز گم شدن در چشمهای تو ،

برای لالايی محزون و خواب آلود تو در گوش شب ،

 برای عذر خواهی از مقدسی به نام عشق ،

برای طلب بخشش از دوستی و رفاقت

و برای تعظيمی محترمانه در برابر گذشت ، نامه ای به آفتاب نوشتم.

نامه ای به اندازه تمامی دنيای من و تو

نامه ای به صميميت دلتنگی در غروب.

سطر ، سطر نامه ام پر بود از غزلهای ناب زندگی ، پر از شاپرکهای قشنگ و پر از خاطرات سپيد...

در نامه ام نوشته بودم زندگی بدون او بی معنی است ، نوشته بودم دوستی گله ای بزرگ از ما دارد ؛ نوشته بودم در نبود او ، ماه با کودک مهتاب ، هر شب به کنارم می آيدو برای دلی که ديگر دل نيست لالايی می گويد.

نوشته بودم شب بوی باغچه مان به جای آراميدن ، در سکوت شب می گريد.

به آفتاب نوشته بودم ، خواب کينه ای ديرينه با چشمهايم داردو ستاره ديگر چشمک نمی زند؛

و گفته بودم که به هنگام غروب ، جفت پرنده روی درخت به پيشش باز نمی گردد و پرنده هم تا فلق پيدا شود چشم انتظار جفت خود می ماند.

به آفتاب نوشته بودم ، معنی يک عشق پاک ، معنی يک دوستی ، يک آفتاب؛

و ديگر اينکه روزی دو چشم پر حسرت من عجيب رسوايم کرد...

در نامه ام نوشته بودم که جدايی همان مرگ شقايق است و بس...

ولی افسوس،

نامه ام هرگز به دست آفتاب نرسيد...

 

نوشته شده در شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٢ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme