گل خونه

می‌دانی،تنها کسی‌هستی که این‌سالها پیوسته ومدام توی خواب‌های بی‌سروته من پرسه‌می‌زنی.خواب‌هایی که خودم هم نمی‌دانم ازکجا‌می‌آیند،به کجا‌می‌روند. چرا این‌قدر واقعی‌اند، این‌قدر نزدیک! توی خوابم حرف‌می‌زنیم. زیاد ، طولانی وبی‌وقفه. من؟ پرحرفی می‌کنم.باورت می‌شود؟! رازهای مگو می‌گوییم. ریزریز می‌خندیم. زیرزیرکی نگاهم‌می‌کنی.یک وقتهایی دلگیری وحرف نمی‌زنی.چشمهایت غم‌دارند. بغض‌داری، انگار قهری حتی.ولی توی همه‌ی خواب‌هایم دوستم‌داری. عمیق، واقعی، با حسرت.یک جور نرم وملویی بغلم‌می‌کنی،کنارهم آرامیم. توی همه‌ی خواب‌هایم دوستت‌دارم.دلتنگ،غمگین،با حسرت.

می‌دانم که یک‌روز خسته‌می‌شوی. یک‌روز آرام و بی‌صدا از خواب‌های نیم‌بندم می‌خزی بیرون. دستهای سردت را از دستم بیرون‌می‌کشی و دیگر دزدکی نگاهم‌نمی‌کنی.می‌روی و رفتنت را نگاه‌می‌کنم. ناباور، تلخ، سنگین. روزی که ذهنم از هر خاطره‌ای خالی‌ست وقلبم زیر خروارها خاک می‌پوسد. ولی تا آن‌روز دل‌خوشم به همین خواب‌های نیم‌بندِ نزدیک.به همین تپش‌های عاشقانه‌ی دم‌صبح.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme