گل خونه

همه‌چیز به سرعت برق‌وباد اتفاق افتاد.از صدای لرزان بابا پشت‌خط ، هق‌هق من پشت‌ماشین ، تصادف و رد شدن از چراغ‌قرمز و ورود‌ممنوع تا جیغ ها و فریادهای رعنا توی آمبولانس ،دویدن توی راهروهای بیمارستان و به دنیاآمدن فسقلی هفت ماهه ای که زیادی عجله داشت برای دیدن این دنیا.

نوزاد هفت‌ماهه‌ای که انگارمی‌خواست یادآوری‌کند که شما آدم‌بزرگ‌ها هنوز نمی‌فهمید که هیچ‌چیز این دنیا قابل پیش‌بینی نیست و هیچ‌کس از یک‌لحظه بعدتر باخبر.

بله،این‌گونه شد که در نهایت ناباوری من برای دومین بار خاله‌شدم.

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme