گل خونه

لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است . زیادی تند است خاکستر لیلی هم

دارد می سوزد امانتی ات را پس می گیری ؟

خدا گفت : خاکسترت را دوست دارم . خاکسترت را پس می گیرم.

لیلی گفت : کاش مادر می شدم مجنون بچه اش را بغل می کرد.

خدا گفت : مادری بهانه است بهانه سوختن تو بی بهانه عاشقی تو بی

بهانه می سوزی.

لیلی گفت : دلم زندگی می خواهد ساده بی تاب و بی تب.

خدا گفت : من تاب و تبم بی من می میری...

لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است مرگ من مرگ مجنون

پایان قصه ام را عوض می کنی ؟

خدا گفت : پایان قصه ات اشک است . اشک دریاست دریا تشنگی و من

تشنه ام تشنگی و آب . پایانی از این قشنگتر بلدی ؟

لیلی گریه کرد لیلی تشنه تر شد.

خدا خندید.

عرفان نظر آهاری

 

نوشته شده در جمعه ٢٢ اسفند ۱۳۸٢ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme