گل خونه

جعبه چوبی

به صورتش نگاه کرد مطمعن بود که حواسش به او نیست.مثل همیشه غرق در تلویریون شده بود .به آشپزخانه برگشت ،یاد روزهای اول زندگی مشترکشان افتاد.خنده اش گرفت، چقدر سعی می کرد غذایی را که درست می کرد به بهترین نهو ممکن بیاراید و چقدر توی ذوقش می خورد وقتی او بی اعتنا به آن همه سلیقه که به خرج داده بود فقط سر میز می نشست و بی هیچ حرفی غذایش را می خورد.حالا مدتها بود که گاهی اوقات حتی غذا را با ماهیتابه به سر میز می آورد.

هنوز خاطره بد آن شبی که به نظرش خوشمزه ترین غذای عمرش را پخته بود در ذهنش بود ،همان شبی که او مثل همیشه بی هیچ حرفی سر میز نشسته بود و با پوزخندی به شمعهای روی میز اشاره کرده بود و پرسیده بود : مگه برق رفته ساغر!!

وباز توی ذوقش خورده بود و از آن شب تمام شمعهای توی خانه و اتاق خوابشان را جمع کرده بود و گذاشته بود توی انباری فقط برای زمانی که برق می رفت.

دوباره از آشپزخانه بیرون آمد، نگاهی به سینا انداخت که هنوز غرق تماشای تلویزیون بود پرسید: چای می خوری؟

سینا بی آنکه سرش را برگرداند جواب داد: آره ،می خورم.

اینبار با سینی چای برگشت و کنارش نشست. تلویزیون را خاموش کرده بود و روزنامه عصر را جلوی صورتش باز کرده بود و مشغول خواندن بود. نمی توانست صورت بی تفاوتش را ببیند که پشت کاغذهای روزنامه پنهان شده بود، ولی از همان پشت هم می توانست نگاههای بی تفاوتش را تجسم کند.

آن سالها وقتی او زیاد روزنامه می خواند و توجهی به ساغر نداشت پشت سرش می ایستاد و دستهایش را دور گردنش حلقه می کرد، صورتش را به صورت او می چسباند و با یک حرکت ناگهانی خودش را در آغوش او می انداخت و با یک بوسه طولانی جای هر گونه اعتراض را از او می گرفت و در آخر روزنامه را که زیرش مچاله شده بود به آشپزخانه می برد و در کاغذهای باطله می انداخت . ولی حالا همه روزنامه هایشان سالم سالم بود چون او دیگر با خیال راحت همه روزنامه هایش را می خواند.

از کنارش بلند شد ،چرخی در اتاق زد، دستی روی میز کشید ،سر انگشتانش را نگاه کرد، به آشپزخانه رفت و با دستمال گردگیری برگشت و مشغول شد. وسواس عجیبی پیدا کرده بود. هر روز تمام خانه کوچکشان را که با سلیقه خاصی چیده و تزیین شده بود تمیز می کرد .

سینا دوباره زیر لب غر زد : چقدر این شیشه ها را تمییز می کنی مگر نمی بینی که تمیزند، تو که انقدر وسواسی نبودی ساغر!!

به آشپزخانه برگشت می خواست برای خودش کیک بپزد ، آخر شب تولدش بود .در یخچال را باز کرد تخم مرغ و آرد را از یخچال بیرون آورد رغت سراغ کتاب آشپزی اش خیلی وقت بود کیک درست نکرده بود. بی هدف شروع به ورق زدن کتاب کرد ،کیک شکلاتی، کیک نسکافه، کیک ساده ،کیک توت فرنگی... عاشق کیک توت فرنگی بود ولی تو اون فصل توت فرنگی از کجا کیر می آورد؟

دوباره به ورق زدنش ادامه داد و کتاب را بست. تخم مرغها و آرد را به یخچال برگرداند . از پختن کیک منصرف شده بود. دوباره به فکر فرو رفت ؛یاد اولین جشن تولد بعد از ازدواجش افتاد با ان همه دوست و آشنایی که دعوت کرده بود. چقدر آن شب خوشحال بود؛ با آنکه تمام کارها را خودش به تنهایی انجام داده بود اصلا احساس خستگی نمی کرد.

چقدر از هدیه سینا خوشحال شده بود انگار دنیا را بهش داده بودند . چیزی که همیشه دلش می خواست ؛یک جعبه موزیکال چوبی با یک گردنبند زیبا که قبلا وقتی از جلوی ویترین یک مغازه توی خیابان ویلا می گذشتند از همان مغازه هایی که چیزهای قدیمی و قشنگی داشت ساغر با خودش کفته بود چه گردنبند قشنگی و آن را در گردنش تجسم کرده بودو حالا ان گردنبند قشنگ توی جعبه چوبی بود.

از آن شب به بعد موزیک آن جعبه برایش شده بود قشنگترین و خاطره انگیزترین آهنگ دنیا.

روزی که سینا با عصابنیت زد و جعبه را شکست، قلب ساغر برای همیشه شکست.

دوباره با صدای سینا که می گفت چقدر توی آشپزخانه ور می روی؟ به خودش آمد.

نیمه شب شده بود. نمی دانست چندین ساعت در آشپزخانه بوده و با افکارش بازی می کرده.

سینا گفت : من می روم بخوابم زیاد سر و صدا نکن.

ساغر گفت : شب بخیر و مثل هر شب رفت که ستاره ها را بشمرد.

نویسنده: خودم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme