گل خونه

به خواهر خوبم و همسر مهربانش که عاشقانه با يکديگر پيمان بستند :

بخشی از خاطرات حوا

بعد از هبوط :

وقتی به گذشته می نگرم بهشت بنظرم یک رویا می آید . قشنگ بود ، فوق العاده قشنگ ، قشنگ و افسونگر و حالا از دست رفته است و من دیگر آنرا نخواهم دید . بهشت از دست رفته است ،اما من او را یافته ام و خوشنودم . او آنقدر که می تواند ، مرا دوست دارد و من او را با تمام شور وجودم دوست می دارم و گمان می کنم این موضوع زیبنده جوانی و نوع من است . از خویش می پرسم ، چرا او را دوست دارم ؟ و در می یابم که نمی دانم و چندان فرقی هم نمی کند . امی آنچه هست این نوع عشق محصول عقل و استدلال نیست - مثل عشق به سایر موجودات - گمان می کنم چنین باشد . من بعضی از پرندگان را به خاطر نوای خوششان دوست دارم ، اما آدم را به خاطر صدای خوبش دوست ندارم و هر چه می گذرد مطمٍٍٍعٍِِن می شوم که چنین نیست. گر چه می خواهم که برایم بخواند چون دوست دارم از آنچه اوبدان علاقه دارد آگاهی یابم. گر چه صدای او مرغ را از تخم می اندازد ! برای خاطر ذکادتش هم نیست که او را دوست دارم. او که خود چنین نبوده است خدا او را ساخته است و همین کافیست.هدفی خردمندانه در آن وجود دارد، می دانم. و من می دانم با گذشت زمان همه چیز رو به پیشرفت خواهد بود و بعلاوه عجله ایی هم نیست او بقدری که باید ، خوب است.

او را به خاطر وقار و تاً مل و نازک سرشتی اش دوست نمی دارم، گر چه او فاقد این چیزهاست اما خوب است و هر روز هم بهتر می شود. سخت کوشی او هم دلیل دوست داشتن من نیست؛ نه اصلا. فکر می کم سخت کوشی در نهاد اوست و نمی دانم چرا او این موضوع را از من پنهان می کند و این تنهی رنج من است. اما از جهاتدیکر او حالا با من رک و راست است. مطمعن هستم که او فقط این موضوع را از من پنهان می دارد. اینکه او رازی را از من پنهان می دارد، غصه دارم می کند و بعضی مواقع خواب را از چشمم می رباید. اما من این موضوع را از ذهنم بیرون می کنم و این در خوشحالی من خللی ایجاد نمی کند، شادی که وجودم سرشارآن است. از معلومات او هم نیست که دوستش دارم؛ نه. او آنچه را می داند از خویش فرا گرفته و چیزهای زیادی می داند ، اما به خاطر این هم نیست. جوانمردی او هم باعث عشق من به او نیست. او درمن اثر کرده اما تقصیر او نیست فکر می کنم این ویژگی جنس ماست. او که جنس خویش را انتخاب نکرده. اما من در او اثر نکرده ام و البته اگر چنین بود من قبل از او نابود می شدم اما این هم از خواص جنسشت است و اهمیتی ندارد من که جنس خویش را انتخاب نکرده ام.

امی چرا او را دوست دارم؟ فکر می کنم صرفا بخاطر مرد بودن اوست. اما من می توانم بدون این موضوع هم او را دوست بدارم. حتی اگر مرا اذیت هم بکند من باز او را دوست خواهم داشت، می دانم و این موضوع به جنس ما بر می گردد.

او قوی و زیباست و من به این خاطر او را دوست می دارم من او را تحسین می کنم و مایه غرور من است. اما او را بدون این ویژگی ها هم می توان دوست داشت. او اگر ساده و بدون این خصاءص هم بود باز او را دوست می داشتم. اگر بیمار و رنجور بود برایش دعا می نمودم و تا زنده بودم از او مراقبت می کردم.

بله، من فکر می کنم من او را بخاطر اینکه مرد است و مال من است دوست می دارم. دلیل دیگری در کار نیست و همچنانکه اول کفتم این نوع عشق حاصل عقل و منطق نیست؛ خود به وجود می آید- و کسی نمی داند از کجا - و توضیحی هم در کارش نیست و نیازی هم به توضیح نیست. من اینچنین می اندیشم.اما من یک دخترم و اولین کسی هستم که عشق را می آزماید و شاید روزی ثابت شود که این نتیجه گیری من از روی بی تجربگی و خامی بوده است.

چهل سال بعد :

اما دعا و آرزوی من این است که ما این راه زندگی را با هم به پایان بریم. آرزویم این است که نمیریم مگر آنکه در قلب هر زن و شوهری که عاشق هم هستند جایی داشته باشیم تا آخر دنیا ، عشق بنام من - حوا - خوانده شود.

اما اگر قرار است یکی از من اول برود دعایم اینست که من اول باشم . او تواناست و من نه. آنقدر که من به او احتیاج دارم او به من احتیاج ندارد. زندگی بدون او زندگی نیست چگونه می شود آنرا تحمل کرد. و این دعا جاودانه است و مادامی که نسل من روی زمین است ، این دعا زمزمه خواهد شد. من اولین همسر دنیایم و در آخرین همسر دنیا من - حوا - تکرار خواهم شد.

و آدم بر گور حوا چنین نوشت :

با حضور حوا ، همه جا بهشت من بود.

 

نويسنده : مارک تواين

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme