گل خونه

دلم هوای کودکی ام را کرده بود؛

کوچه گرم و عطش کرده با کاجهای بلند.

حياطی که هر روز صبح ميعادگاه خنده های شادمانه کودکی ام بود و باغچه ای که پر بود از گلهايی که هر کس می ديد غبطه اش را می خورد؛ باغچه ای که تمام عشق تمام بعد از ظهرهای پر آرامش پدرم بود.

يادم می آمد که چقدر دلم می خواست مثل پدرم باشم. بعد از ظهرهای گرم تابستان که پدر بباغچه را آب می داد؛ ميرفت روی صندلی توی ايوان می نشت و کتاب می خواند. من هم می دويدم توی اتاقش و از توی کتاب خانه ای که برايش عزيز ترين چيز دنيا بود يک کتاب بر می داشتم و با اينکه هنوز خواندن بلد نبودم کنارش روی صندلی می نشستم و به صفحه کتاب خيره می شدم و هر چند دقيقه کتاب را ورق می زدم...وای که چقدر شوق خواندن داشتم...

آن روزها هميشه آرزو می کردم ای کاش خواندن بلد بودم تا تمام اين کتابها را مثل پدر می خواندم...

دلم هوای آب تنی توی حوض بزرگ مادربزرگ را کرده بود؛ با آن همه صدا و قال و قيل بچه ها...

دلم هوای لواشکهای پهن شده توی سينی را کرده بود که تابستانها  توی ايوان رديف می شد تا خشک بشند و در آخر هم هميشه نصفش قبل از خشک شدن خورده می شد....

چقدر توی کنج آن حياط خانه خيالی برای خودم ساختم ُ چقدر عروسکهامو نشاندم توی خانه ام  تا ازشون پذيرايی کنم و چقدر جای تک تکشون حرف زدم...

ياد کودکی ؛ لحظه های شيرين سادگی و خنده های معصوم و بی ريا بخير...

چقدر زود بزرگ شدم...چقدر زود

نوشته شده در دوشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme