گل خونه

سزاوار نگاهت نيستم من

پريشان صدايت نيستم من

تو می گويی که جان در بند من بود

نمی دانی که جانت نيستم من

برايم گفتنی ها را نگفتی

نگفتی آشنايت نيستم من

تو گفتی که دلی در پايم افتاد

ندانستی که عاشق نيستم من

در اين بيهوده راه سرد و تاريک

نه همپا  همسفر هم نيستم من

به اندوه دلم پی برده بودی

تو می دانی که سر خوش نيستم من

درونم می زند هر دم کسی بانگ

خدا را با که گويم کيستم من

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme