گل خونه

از لحظه ای که زنگ زد صداش می لرزید؛ دلم ریخت ولی به روی خودم نیاوردم و احوالپرسی کردیم و از حال شوهرش پرسیدم تا  بالاخره گفت اینجا ته باغ  قاصدکها رو که می بینم یاد تو می افتم...پرسیدم چرا من؟ دیگه بغضش ترکید... گفت آخه تو از بچگیت قاصدک  خیلی دوست داشتی...

من هم بغضم ترکید...گاهی فکر می کنم هنوز هم مثل زمانی که بچه بودیم نگران منه و هنوز هم من همون خواهر کوچولوی نازک نارنجی شم که وقتی دلش می شکست توی بغلش مثل ابر بهار گریه می کرد...

دلم براش خیلی تنگ شد...

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme