گل خونه

گاهی آنقدر دلم برایت تنگ می شود که هر کار غیر معقولی کاملا شدنی است و گاهی آنقدر عذاب وجدان دارم که آرزوی مرگ می کنم...
گاهی آنقدر نزدیکی که اگر زیر لب نجوا کنم می شنوی و گاهی آنقدر سکوت می کنم که دور شوی دور دور...
مثل برگی در حرکت دوار آب می مانم و هر بار که نگاه می کنم جای اولم...و می دانم که بالاخره فرو می روم...
گاهی از شنیدنت آنقدر خوشحالم که فراموش میکنم همه چیز پایان یافته و گاهی آنقدر احساس گناه می کنم که از زمین و زمان متنفرم... و فکر میکنم اگر هیچگاه نبودی نیز چنین بود و جوابش را به سادگی می دانم و زیر لب به حماقتم می خندم...
نوشته شده در شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme