گل خونه

به عمق تنهایی خودم می روم تنها با نگاه معصومانه و مهربان پسر بچه ٧ ساله ای که تو به هیچش هم نمی گیری و تمام مدت قدمی از من دور نمی شود... حالم از خودم و این لحظه های تهی بهم می خورد که نه تو توان پر کردنش را داری و نه من حوصله وصله پینه زدن...به تنهایی عمیقم می خندم که یک کودک غریبه که نمی دانم به کدامین دلیل با اولین نگاه اینچنین دلبسته شده با من از دوست داشتن هایم و نداشته هایم می گوید و تویی که به اصطلاح شریک لحظه هایمی تا کنون کلامی از آنچه این کودک ٧ ساله به من می گوید نگفته ای و نخواهی گفت... و شرمم از خدای خودم می آید که با این کودک عجیب و حرفهایش چه چیزی را می خواهد به من ثابت کند که چه ساده لوحانه خودم را تسلیم سرنوشت کرده ام یا چه احمقانه به این رابطه تو خالی تن داده ام... دستم را لمس می کند در دستهای کوچکش می گیرد و دلش می خواهد تا ته باغ به تنهایی با هم قدم بزنیم تا حرف بزند از دنیای قشنگ کودکانه اش و من را غرق کند در لذت دوست داشته شدن و چنان بی تاب که هر گونه جواب منفی من برای به تعویق انداختن این خلوت ٢ نفره دلش را به درد می آورد و با خودم فکر می کنم که آیا تو نیز لحظه ای بی تاب قدم زدن کنار من بوده ای؟ و به سادگی پاسخم را می دانم و به تلخی می خندم... از رنگها می گوید و این که هر اسمی در خاطرش چه رنگی است و به سادگی می گوید الهه همان نارنجی است و هیچ رنگ دیگری نیست و من متعجب از این که از کجا رنگ دلخواه من را فهمید  فقط با دهان باز به چشمهایی که برق شیطنت دارند خیره می شوم !!...عکسش را می گیرم تا برای همیشه در ذهنم حک کنم که چطور یک پسر بچه ٧ ساله مرا به عمق تنهاییم برد و درد را با صداقت معصوم کودکانه اش نشانم داد تا یادم بماند که شعور دوست داشتن و عشق ورزیدن می تواند  حتی در وجود یک کودک  غریبه ٧ ساله بیشتر از یک شریک ٣٠ ساله باشد...

نوشته شده در شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط الهه نظرات () |

Design By : Mihantheme