دزدانه

از فروشگاه جوردانو خرید کردیم و خوشحال و خندان اومدیم بیرون ، پامونو که گذاشتیم توی فروشگاه کُنز دستگاه شروع به بوق زدن کرد، الف خندیدو به فروشنده که متعجب نگاهمون می کرد گفت به خدا ما همین الان اومدیم تو. فروشنده میشناختمون ، خندید و گفت این حرفا کدومه خوش اومدید . لباس مورد نظر رو نداشت و تموم کرده بود ،  چرخی زدیم و اومدیم بیرون و دوباره دستگاه بوق زد. دیگه از خجالت روم نمیشد برگردم و به چشمهای فروشنده نگاه کنم. میگم یه نگاه به اون لباس کذایی که از جوردانو گرفتیم بنداز شاید یادش رفته تگش رو برداره . کیسه خرید رو خالی کردیم و لباس رو زیر و رو کردیم. خبری از تگ نبود. الف گفت خودم دیدم که برش داشت ، اگه بر نداشته بود اونجا هم بوق میزد. دوباره همین جوری مشنگ وار به دنبال کیف وارد فروشگاه بنتون شدیم و دوباره اون بوق کذایی . مغازه هم شلوغ بود و دیگه رسما دلمون می خواست زمین باز بشه و قورتمون بده از خجالت. آقای بنتون هم حدس ما رو زد و پیشنهاد داد دوباره لباس کذایی رو بگردیم و طی یک فقره عملیات جستجو بالاخره به کمک آقای بنتون توی یکی از جیبهای مخفی لباس یک عدد تگ بیکار و رها پیدا کردیم که به هیچ جای لباس هم وصل نبود! از بنتون خریدمونو کردیم و من هم بلاخره یک عدد چتر خیلی کوچیک نارنجی که توی یه کیف دستی کوچیک هم جا بشه برای روزهای بارونی پیدا کردم که خیلی هم دوستش میدارم. برگشتیم به فروشگاه جوردانو و در کمال تعجب دیدیم که دستگاه بوق نزد و ما رو به عنوان دزد به همه معرفی نکرد. به آقای جوردانو میگیم آبرومون رفت با این تگ شما، توی هر فروشگاهی رفتیم بوق زد. توی جیب این چیکار میکرد؟ چرا اینجا بوق نمیزنه پس؟ میگه شرمنده این از تگهای قدیمیه که توی انبار بوده  و ما دستگاه ها رو هر چند وقت یکبار عوض می کنیم و به خاطر همین اینجا بوق نزد .حالا چه جوری سر از جیب لباس شما در آورده از شانس شما بوده. بیچاره کلی عذر خواهی کرد ولی از میلاد نور که بیرون می اومدیم دیگه خودمون هم داشتیم به دزد بودن خودمون شک می کردیم :)

پ.ن: مامان میگه این چترو چند خریدی؟ خیلی خوشگله. میگم فکر کنم ٢٨ تومن. میگه چی؟! اینا رو سر چهار راه ها ومیدونها هم میفروشن  ۵-۶ تومن هم بیشتر نیست. میگم مامان جون از اینها نیست که، این مارکش بنتونِ...میگه شما جوونها عقلتون به چشمتونه ، بنتونه که باشه، چتر چتره دیگه!

* تگ : دزدگیر لباس

/ 5 نظر / 5 بازدید
عاليه

مهمه که خریدتو دوست داشته باشی...مبارکه خانوم

آیینه

سلام. خوبی الهه جون؟ می گم مامانت راست می گه ها! چتر چتره دیگه! [چشمک] این تگ ها هم مثلا قراره دزد بگیرن! بهت قول می دم اگه یه دزد واقعی باشه هیچ کس خبردار هم نشه!

مسعود

واییییییییییییییییییییییییییییییییییی چه قدر خوشحال شدم الهه.راستش رو بخوای فکر نمی کردم کسی اصولن من رو به یاد بیاره! یک دنیا از لطفت ممنونم.برای نویسنده شدن اول باید آدم خوبی بشم که هنوز نیستم و نیستم و نیستم... الهه جان دلیل به کلاس نیومدنم خیلی چیزهاست که نمی تونم بگم.چیزهایی که اصلن به خود کلاس مربوط نمیشه...از نوشته هات معلومه که درک کردی این چیزها رو...خاطره های بدی دارم و تداعی هایی بدتر و بدتر و ...که اصلن به کلاس و... مربوط نبود. اما به روی چشم.اونجا با تمام زجرهایی که کشیدم پر از خاطره های خوب و بزرگ شدن و یاد گرفتن الفبای نوشتنه برام... راستی صداش رو پیش استاد درنیاری هااا که من کجام و چه می کنم [چشمک] برمی گزدم و می خونمت.مفصلن...