همه‌چیز به سرعت برق‌وباد اتفاق افتاد.از صدای لرزان بابا پشت‌خط ، هق‌هق من پشت‌ماشین ، تصادف و رد شدن از چراغ‌قرمز و ورود‌ممنوع تا جیغ ها و فریادهای رعنا توی آمبولانس ،دویدن توی راهروهای بیمارستان و به دنیاآمدن فسقلی هفت ماهه ای که زیادی عجله داشت برای دیدن این دنیا.

نوزاد هفت‌ماهه‌ای که انگارمی‌خواست یادآوری‌کند که شما آدم‌بزرگ‌ها هنوز نمی‌فهمید که هیچ‌چیز این دنیا قابل پیش‌بینی نیست و هیچ‌کس از یک‌لحظه بعدتر باخبر.

بله،این‌گونه شد که در نهایت ناباوری من برای دومین بار خاله‌شدم.

/ 4 نظر / 12 بازدید
بی نام

مبارکه الی جان! پاراگراف اول رو که خوندم خیلی ترسیدم! خیلی خیلی بهت تبریک می گم

پیپ خسته

مبارکه.ولی این چه طرز نوشتنه.اولش فکر کردم یه خبر بده.رسیدم آخر متن یه نفس راحت کشیدم.

ال ما

هوراااااااااااااااا خوش به حالت خاله ه ه ه ه[لبخند]

سالومه

مبارکه،،،