اگه مجبور نبودم!

این یکی داره آماده می شه بره عروسی ، میگم خوش بگذره، میگه عروسیه جدا هم مگه خوش میگذره؟! اگه مجبور نبودم که عمرا این عروسی مسخره رو نمی رفتم! اون یکی داره میره سالگرد ازدواج زوجی که بعد از بیست سال هنوز نمی دونند چرا ازدواج کردند، میگم خوش بگذره ، میگه اینا هم یا خودشونو مسخره کردند یا ما رو ، مطمئن باش آقا از صبح صد تا شات رفته بالا تا امشبو به بی خیالی طی کنه ،خیلی اصرار کرده که برم وگرنه اگه مجبور نبودم نمی رفتم!  اون یکی داره با اکراه با دوست پسرش برای شام قرار میزاره ، میگم خوش بگذره ، میگه دو هفته ست دارم می پیچونمش این پسره ی لنگ دازِ شلغمی رو ،دیگه خیلی شاکی شده از دستم ، اگه مجبور نبودم نمی رفتم!

به امروز صبح و شیشه پایین ماشین و هوای خوب کوچه های فلامک فکر میکنم ، به این دلی که هوس باغهای چالوس کرده بود و برگهای خزان کرده و صدای رودخونه...

 آخ که اگه مجبور نبودم...

/ 2 نظر / 6 بازدید
علی

زرد شدن برگهای پاییزی اجبار نیست....ناگزیره.

امیر سالار

بر عکس، این "بی قیدی" خیلی ها رو شاکی کرده ازدستمون تا حالا. بعضی وقتا می گم کاشکی می رفتم. اینکه بریدن و نیستن، خب، دلیلش من بودم.