تو باشی و من

زود رسیدهبودم ،پارککردم توی یک کوچهی بنبست و نشستم توی ماشین به موزیک گوشدادن ،حوصلهنداشتم زودبرسم شرکت،هنوز حوصلهی فضایکار را نداشتم،دوستداشتم توی خلوت به تو فکرکنم، تمام طول راه به خواب دیشبم فکرکردهبودم، بهتو ، بهبابا، به حرفهایتان باهم،به صمیمیتی عجیبی که باهم داشتید ،به نگاههای مهربانت توی خواب،به تصمیم عجیبی که گرفتهبودی برای هردومان، به گریه‌هایم توی آغوشت. نشده‌بود هیچ‌وقت خوابم را اینقدر کامل و باجزئیات یادم‌بیاید، نشده‌بود اینقدر واقعی باشد که فکر‌کنم اصلا خواب‌نبوده و همه‌چیز توی واقعیت اتفاق‌افتاده،نشده‌بود که اینقدر ذهنم درگیرش‌شود.

آبدارچی لیوان چای را روی میزم‌می‌گذارد،زل‌میزنم به بخارِ چای، نگاهم‌می‌کند و بااحتیاط می‌پرسد که چیزی‌شده؟! حواسم‌نیست، می‌فهمد. می‌گویم که نه، هنوز خوابم میاد . دروغ می‌گویم، نمی‌شود بهش بگویم که می‌خواهم بخوابم که باز خواب‌ببینم، نمی‌شود بگویم که گیج ومنگ خواب دیشبم، که چقدر دلم برای نگاهت تنگ‌شده .بیرون ازاین پنجره درختهای بلند‌چنار رنگِ پاییز گرفتند. دلم می‌خواهد بزنم بیرون و راه‌بروم، دلم‌می‌خواهد تو باشی و برگهای پاییزی، دلم‌می‌خواهد تو باشی و من.

 

/ 4 نظر / 15 بازدید
ماهی

با خود می اندیشیدم که شاید خواب بوده ام...که شاید خواب دیده ام...

امیر سالار

همین اول می گم؛ این که دارم می نویسم یعنی دلم تنگ شده بود واسه الهه و گلخونه اش. . توی این دنیای گل و گشاد مجازی، هف هش تا آدرس بیشتر ندارم تا سرکی بکشم - بی صدا - خبری بگیرم از حال و احوالشون. . . خوشحالم که هستی هنوز.

آیینه

سلام. خوبی؟[قلب][گل] وبلاگ مثل یه دوست خوبه. حتی گاهی مهم نیست کسی بهش سر می زنه یا نه. آدم انگار احتیاج داره یه جایی حرفهای نگفته اشو برای اونایی که نمی شناسی (یا می شناسه) بنویسه. اگه پاکش کنی دلت می گیره. می دونم. این خواب قشنگی هم که مثل خاطره بود باور می کنم.... باور. منم از این خوابا می بینم. بعد دلم خیلی می خواد که خواب نباشه ولی ... [ناراحت]

ال ما

سلام... نوشته هاتو دوس دارم همین:-لبخند